دیشب توی خواب یه فرایند تکاملی رو دیدم که هیچ یادم نیست. فقط وقتی بیدار شدم حس اینو داشتم که یه داستان رو از اول تا آخر نوشتم و تموم شده و هیچ نقطه ابهامی درش نیست!
سالی که جوری تحویل بشه که خوابی و چشم هات از گریه شب قبلش احتمالا به زور باز شه، معلومه باقی اش چطور میشه...
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی