خرید بک لینک

I have had enough.

If we stay in the same house for the next few days someone will get very deeply hurt. I think I should maybe go to work tomorrow and the day after tomorrow. It's unbarable. I'm angry. And I am hurt. And I see myself in a real fight.

I told them if you keep pushing me, I won't even marry.

I think mom just wants me gone. Just anywhere but not to be a burdon on her shoulders. I am angry because she thinks she has spoiled me! I tried be passive. I took the first exam. It didn't stop. It never stops. IT NEVER STOPS.

It has to stop. I'm done with it. I'm done with living based on other people's expectations and experiences. I have a right here.

I AM ANGRY. CONTROL IS SOPHOCATING ME.

She planted a new fear in my head. What if he won't like me because I won't have enough time for him and our life? what if we won't have enough money? I yelled at mom that I will tell him to go to hell. But deep inside, she has no idea what fears she has triggered in me in the past two days. I'm yelling, but I'm breaking inside.

+ به بابا میگم بهم به صورت مکتوب و مستدل بگید یه لیسانسه بره توی سازمان اسناد و املاک یا بیمارستان بهش چقدر حقوق میدن؟ صفر، بدون هیچ سابقه ای. زنگ میزنه به از دیگران متشکر. اونم میگه آموزش و پرورش بهترین جا برای توئه. بعدم میگه کم کمش 7 میلیون میدن. بعد هم میگه اشتباه نکن میخوای مثل دکی بشی؟ و میگه رفیق من تربت جام توی سازمان تامین اجتماعی کار میکنه صبح تا عصر بیکاره بعدشم میره توی آموزشگاهش کار میکنه. خدایا! این از دیگران متشکره که این حرف رو می زنه؟ باور نکردنیه. چقدر آدم ها تغییر میکنند. پس اگر همینجا همین لحظه جلوشون نایستم قطعا چهل سالگی شبیه خودش برای خودم رقم زدم. من حتی بایست ده برابر تلاش کنم ازدواج کردم انتخاب خودم باشه نه پیامد و نتیجه طبیعی تمام استرس ها و شکست ها و سرکوب های توی خانواده. هر تصمیمی که درش یک پیش زمینه قبلی و بدون فکر باشه اون تصمیم خطرناکه. چون تصمیم خودت و عقلت نیست.

چی میتونم بگم؟ جز اینکه لعنت به باعث و بانی این سیستم مریض که بری توش باید صبح تا شب بیکار باشی و سر ماه حقوق بگیری و تازه خوشحالم باشی. گاهی فکر میکنم من توی این آدم ها چکار میکنم؟ واقعا این ها خانواده من هستند؟ من بزرگ شدم که برم توی یه اداره بیکار بشینم؟ یا 30 سال صبح تا شب یک سری درس مشخص رو به یک عده درس بدم - نه به خاطر اینکه عاشق معلمی ام، به خاطر اینکه تابستون ها بیکارم و توی هفته یه چهار روز کلاس دارم؟ حالا دیگه پارکر هم به لیست سرزنش هاشون اضافه شده که بابا وسط حرف هاش میگه "همکارش توی یه شرکتیه 4 ماهه حقوق نگرفته".

برای خودم متاسفم که اون ها رو معتمد خودم دیدم. پارکر یک هزاری هم توی جیبش نباشه کارش رو با عشق انجام میده. به جهنم که یه شرکتی توی این مملکت میتونه 4 ماه حقوق یک نفر رو نده آب هم از آب تکون نخوره. کار پارکر رو ازش بگیری دیگه وحود نداره. منم همینطور. از امروز دیگه هیچی براشون نمیگم. دیگه بسه. بحث هم نمیکنم. کلا ما زبون هم رو نمی فهمیم. تمام.

من با آدم هایی که مهمترین معیار انتخاب شغلشون میزان بیکاریشون در طول روزه، و حقوق آماده سر برجشون، و تعطیلی های سال هرچی بیشتر خوشحال تر، و 30 سال میتونند برن توی یه مکان و برگردند و روزها بگذره و چیزی بهشون اضافه نشه یا به یه موضوع ارزشمند فکر نکنند کاری ندارم.

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 22:35

صفحه بندی