خرید بک لینک

چهارشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 10:28 توسط مهندس | 

دین پیتزاخور بیشتر برام جالب تره تا کاری که میکنم! اسکالی همش گیر میده بهش. از صبح تا شب گیر میده. یک بند غر میزنه. به دینش به دکتر رفتنش به نحوه مدیریتش، به همه چیز.

امروز رو خوب شروع نکردم. خواب مزخرفی میدیدم صبح که بابا توش بود. انگار دیروز یکی اومده شوفاژ رو ببینه و این خانم مدیر ساختمون هم باهاش اومده توی خونه و خیلی دخالت کرده و مامان مجبور شده جمعش کنه و بعد با بابا دعواشون شده! این خانم مدیر ساختمون واقعا روی اعصابه. بعضی وقتا فکر میکنم بیکاری برای یه زن بزرگترین مشکله! این انگار بیکاره صبح تا شب گیره به همه. تازه، واقعا حق نداشته بیاد داخل خونه. مگه اون مهندس یا لوله کش یا چه میدونم، متخصصه شوفاژه؟!

خلاصه دیشب مامان و بابا هردو دپرس بودن. بابا ساعت 11 رفت بیرون. میترسم وقت برگشتنشون شده باشه. از یه تایمی میگذره اینطور بی حوصله میشن.

صبح به کل دپ بودم. دیشب هم زود خوابیدم که به اصطلاح امروز روی مود بهتری باشم و نشد. دارم بخش مدیریت کاربر و امنیت رو به کل از اول می نویسم. میخوام ببینم فردا پیتزاخور رضایت میده دور کاری برم. خیلی خسته ام از مسیر. دیشب هشت و نیم رسیدم خونه و واقعا اذیت شدم توی راه. تا 7 تحلیل بودم. هرکار میکنم 5 ساعت جمعه پر نمیشه که جمعه لعنتی آزاد شه. میخوام یه وقتی روی کلوژر بذارم نمیشه.

گاهی فکر میکنم خیال پردازی هام بهم خیانت میکنند. وگرنه الان اینجا نبودم اگه فقط با عینک واقع گرایی به همه چیز نگاه میکردم. احتمالا درمورد پارکر هم همینطوره. ما بیش از حد منطقی و جدی و تکنیکال هستیم که بتونیم با هم ارتباط دیگری برقرار کنیم.

دلم میخواد فرصت داشتم کلی مطالعه کنم. وقت، وقتی که نیست. وقتی که فروخته شده به ماهی چهارو نیم. تازه بازم سرم کلاه رفته. دیگه نمیگم که دردش رو فراموش کنم.

شاید واقعا پول همه چیزه. اگه تصور کنیم که من پول داشتم واسه هرکاری، آیا الان اینجا درحال سروکله زدن با یک اپلیکیشن mvC داغون بودم؟ نه. بهترین زمان های زندگی ام وقتی بود که با بچه ها روی پروژه پادکست کار میکردیم و همزمان کار سازمان هم بود. خستگی شیرین و معرکه ای داشت اون روزا و وقتی کار نداشتم روی پروژه سازمان کار خودم بود که خوشحال نگه ام داره.

چند وقت پیش بود به پارکر گفتم دلم برای اینکه یه REST API بنویسم و تو به سرتا پاش گیر بدی تنگ شده. و حقیقت داشت. اونجور که اون سخت گیری میکرد روی اسم ها، آرگومانها، اینکه توی بادی باشند یا کوئری پارامتر باشند. اینکه حتما لینک باقی آدرس ها با گت اول به CONSUMER داده شه، انگار داشتی مونالیزا رو طرح میزدی! یا چه میدونم، یه موسیقی compose میکردی. یه چیزی خلق میکردی. توجه اش به جزئیات قابل ستایش بود. اسم یه متغیر مهم بود! در کنار همه چیزهایی که ناراحتم میکرد..... باید بیشتر سعی کنم توی کدی که زیر دستمه این کار رو بکنم. ولی خیلی سخته. دیروز به پیتزاخور گفتم، mvc اذیتم میکنه. آشفته است.

بگذریم از این حرف ها. امروز خوش نیستم.

+ توی دانشگاه فکر می کردم کامپیوتر یعنی چه میدونم، طراح سایت، برنامه نویس خفن، خدای دیتابیس بودن. اینکه بتونی سیستم خودت رو ببندی، چهار تا نرم افزار نصب کنی کم کمش، از شبکه و سخت افزار سر در بیاری. الان می فهمم اون خزئبلاتی که لوئیس لیت درس میداده هم قشنگ و مهم بوده. حیف که بد درس میداد. با دانش الانم برمیگشتم عقب این 4 سال رو توی 8 سال میخوندم و همه چیز رو عمیق میشدم توش. همه چیز مهمه. کامپیوتر چیز دیگه ایه. ما کج فهمیدیمش. الان دارم درمورد اینکه یعنی چی لیسپ و زبان های خانواده اش homoiconic هستند میخوندم و همش کامپایلر و طراحی زبانه! و قشنگه! مثل دانشگاه کسالت بار نیست. واقعا عجیبه!

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: شنبه 22 شهريور 1399 ساعت: 11:56

صفحه بندی