خرید بک لینک
سلام.

این روزا اغلب توی خونه بساط دعوا به راهه. دلخوشی منم اینه که یه آهنگ بلند میگذارم توی گوشم و میشینم پای لپ تاپ. بعضی وقتا هم که آهنگ کارساز نیست بلند میشم لباس بپوشم بزنم بیرون -مث امروز- ولی بعد از خودم میپرسم کجا؟

از دیگران متشکر به من میگه بیا دختره (که حتی اسمشو به ما نمیگه این بشر!) رو ببین، میگم آخه من چه کارم؟ اصلا نظر من چه اهمیتی داره؟ اونوقت مامان اصرار که بریم ببینیمش، حرف مامان رو قبول نداره. حرف هیچ کس رو قبول نداره....یه جورایی حق داره. مامان و بابا هروقت براش یه کاری خواستند بکنند، درسته که کارش رو درست کردن، ولی به قول خودش آبروش رو بردن!

اصلا از دیگران متشکر نباید هیچ وقت میرفت توی بانک. تا آخر عمرش هم حسرتش همینه. اما خب، کسی که نتونه برای خودش تصمیم بگیره و نتونه در مقابل دیگران که براش تصمیم میگرین وایسه تهش همین میشه...نمیدونم، البته اون موقع شرایط زندگی ما یه جوری بود که مجبور بود بره توی بانک....

بی خیال!

مامان الان زد بیرون با ناراحتی- و گریه. مامان هم کارشه.

هر تابستون که میشه میگم رفتن تهران انتخاب نبود، تنها گزینه بود! بعد که میرم دلم برای همشون تنگ میشه. نمیشد آیا که ما هم یه زندگی آروم داشتیم مث خیلی ها؟ نمیشد مامان و بابا بعد از این همه سال حداقل یاد گرفته بودند چطور بهم محبت کنند؟ فکر کنم نمیخوان، وگرنه بلد بودند.

دیروز یه مسابقه از codeforces رو شرکت کردم. بالاخره موفق شدم دوتا از سوال هاش رو Accepted بگیرم! اما سوالهاش انصافا خیلی ساده بود. آیا میشه یه روزی من هر پنج تا سوال رو سر دوساعت حل کنم و درست حل کنم؟! غیرممکن به نظر میرسه.

حتی نمیدونم چرا این کار رو میکنم. من که چندان آدم نابغه ای نیستم، مطمئنم تهش Acm هم چیزی نمیشم، از آخر میشیم تیم اول! اصلا یه جورایی حس میکنم تو کل این زندگی لعنتی چیزی نمیشم.

اصلا مگه قراره چی بشم؟ چرا اینقدر از همه جیز بیش از حد انتظار دارم؟ خبری نیست.

نمیدونم. بلندپروازی هام رو نمیتونم با این تفکرات sync کنم. از طرفی بشدت ناامیدم.

دارم سعی میکنم برای ویکی وب مطلب پیدا کنم اما حوصله ندارم. وقتی حوصله ندارم معمولا چیزی هم پیدا نمیکنم.

حوصله ندارم.

اعصابم داغونه.

بشدت ناامیدم.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 10:43 توسط |

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 14:07

صفحه بندی