خرید بک لینک
امروز بعد از کلاس فرانسه یکی از مدرس های انگلیسی سابقم رو در محوطه جهاد دیدم، نمی دونستم بهش بگم سلام، hello، یا bonjour!

یعنی قشنگ به لحظه هنگ کردم!

کلاس فرانسه این روزا تنها لحظه های خوشم رو می سازه. فقط همون دو ساعتی که سر کلاسم، فقط. بقیه اش اونقدر درگیری ذهنی دارم که حتی توی خواب هم از دست تفکرات منفی ذهنی ام خلاصی ندارم....دلم میخواد به ذهنم بگم خفه شو بذار زندگی ام رو بکنم.

پسرخاله گفته کارش درست شده، بالاخره آدم وقتی داد بزنه یکی صداشو میشنوه، ولی بعضی ها عادت کردن بگن ولش کن، واگذارش کن به خدا. انگار خدا بیکاره نشسته اون بالا برای اختلافات ما چرتکه بیندازه.

اینو کلی فک کردم که یادم اومد میخواستم بنویسم! جدیدا دیگه ترجمه سوال و کد رو برای بچه های گروه acm نمی گذارم. دیدم هیچ کس هیچ فیدبکی نمی ده، هیچ سوالی نمی پرسن و هیچ بحثی نمیشه. ... آلان واسه این مساله که این هفته قرار بود حل بشه یکی دو نفر چند تا سوال پرسیدن.... پس راهش اینه!

دیگه ملالی نیست جز گذران این روزهای مردادی ملال آور! باور کنید، دلم برای اون شب که بشینم توی اتوبوس و برم تهران از الان تنگ شده!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:3 توسط |

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 22:38

صفحه بندی