اسکایپ رو نصب کردم. فقط و فقط منتظر یه نفرم که قدم بذاره جلو و باهم پیش بریم. اما همه با دیدن پیام من انگار بدتر توی افق محو میشن. خودم رو تصور می کنم که میشه یه جلسه خوب داشت، با هم خوند، با هم راجع به خط به خط مطلب بحث کرد، حتی خودمو تصور می کنم که در آینده جلسه حضوری میگذاریم با همون حال و هوایی که انتظار دارم، مث روزهای معرکه ی خانه ریاضیات.
اما واقعا، فک نکنم اینا پایه باشن. هنوز باید هر بار بهشون یاد آوری کنم توی گروه سوال بپرسید نه خصوصی، هنوز باید خودم سوال بپرسم خودمم جواب بدم، هنوز یه عده یه هفته روی یه مساله کار می کنند و هیچی نمیگن و انگار نه انگار که این کار تیمیه نه فردی.
این هاست که حالم رو میگیره.
میشینم توی اتاق و برای هزارمین بار تلگرام رو چک می کنم!
مساله ششم رو شروع کردم و صورت سوال رو درست نمی فهمم.
کتاب clrs رو ورق می زنم و فکر میکنم فقط یکی مثل اکازیون میتونه آدم رو مجبور کنه چنین کتابی رو به عنوان رفرنس اصلی مطالعه کنه...که نیست.
یه سریال انگلیسی جدید شروع کردم به اسم Suits. پر از اصطلاحات و کلمات حقوقی. ولی خوشم اومد. احتمالا بقیه اش رو هم ببینم.
جناب خان صدام میزنه، میگه بیا چای دم کن. این روزا خیلی پریشونه. صاحب مغازه اش میگه تمدید نمیکنه. دنبال یه جای جدیده.
امروز تازه به فکرم رسید یه این راحتی نمی تونم مطالب ویکی وب رو از بلاگفا به وردپرس منتقل کنم. باید فردا بیشتر درموردش سرچ کنم. می خوام تا آخر تابستون این کار رو بکنم.