دیشب به پسرخاله گفتم تو رو خدا چند روز مامان و بابا رو ببر پیش خودت شاید یه کم آروم بشن. بعد خودمم باهاشون اومدم!
امروز کله سحر تلگرامم رو باز کردم دیدم کی از بچه های پایه گروه acm لفت داده و پیام داده من نیستم نمیتونم. دو ساعت داشتم باهاش حرف میزدم که بابا جا نزن اینطوری. میگفت برای کارهای خودم وقت ندارم، نمیتونم سوال ها رو حل کنم و... داشت حرف های خودم رو به خودم میزد. تموم دلایلی که من مدت ها درگیرش بودم. من داشتم علیه خودم حرف میزدم، ولی اونقدر خوب این کار رو کردم که طرف گفت باشه و باز عضو گروه شد. همون جا هم مجبورش کردم سوال بپرسم و جوابشو دادم.
نمی دونم چرا همه شون فکر می کنند من خیلی حالیمه! اگه می دونستن.....
هنوزم نمی دونم دارم دقیقا چی کار میکنم، فقط می دونم دلم می خواد ادامه بدم.
بعدشم دو ساعت برای میم یه مطلب ترجمه می کردم در مورد ذخیره اطلاعات دیجیتالی رو DNA انسان. خیلی موضوع عجیبی بود. حیف آخرش نرسوندم دستش و خودش خلاصه اش کرده بود و گذاشته بود.
یه چیزی، کاش میشد یه بار تمام حرف هایی که به یه سری آدم های دور و برم باید بزنم، رو می زدم و بعد کلا از روی کره زمین محو می شدم! شجاعتش رو ندارم، اما یه عالم حرف به یه عالم آدم بدهکارم، یه عالم توضیح و شاید بعضا معذرت خواهی....ولی کاریش نمیشه کرد.
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی