خرید بک لینک
امروز بالاخره dns های دامنه اصلی رو ست کردم روی هاست جدید. چند ساعتی طول می کشه که با هاست جدید بیاد بالا. به این نتیجه رسیدم که لوگوی قبلی خیلی جالب نیست، حداقل هیچ جوره توی قالب جدید جا نمی افتاد، پس بی خیالش شدم. 30 تا پست رو ریدیرکت کردم روی آدرس جدید، نمی دونم درست انجام بشه یا نه...

از دیشب که مامان و بابا برگشتن اعصاب نگذاشتن برایمون. بحث سر مسافرت رفتن، سر وامی که هنوز برای جناب خان نگرفتن، سر کار پسرخاله که هنوز درست نشده، سر رفتارهای عجیب از دیگران متشکر که نگرانشون کرده... سر اینکه ما نمی فهمیم چقدر تحت فشاره! انگار فقط اونه که تحت فشاره.

بدتر از همه ول نمی کنند. مامان همش فکر می کنه ما هم یه روز مث دایی ها و خودش می افتیم به جون هم به خاطر ارث و میراث و... شایدم اینطور باشه، ولی دلم نمی خواد راجع به این موضوع هیچی بشنوم. توی خونواده ما همیشه دو حزب وجود داشته! این یه حقیقته. بی خیال! دلم می خواد برم دنبال زندگی خودم. یه زمانی فکر می کردم برم دانشگاه و این دور و بر نباشم همه چیز حله، اما بعد دیدم این طور نیست. آدم از خودش نمی تونه فرار کنه.

حوصله هیچ کدومشون رو ندارم. همه درگیر خودشون هستند، از منم انتظار دارن درگیری های مزخرفشون رو درک کنم. اما حقیقتش اینه که به من ربطی نداره، اصلا نمی خوام ربطی داشته باشه. من فقط یه اشتباه بزرگ بودم که بعد از 11 سال پایان پذیرفتن یک سری حماقت، اتفاق افتادم! و اصلا معلوم نیست این وسط چه کاره ام!

گاهی وقت ها فقط و فقط دلم نمی خواد تصمیم بگیرم. از تصمیم گرفتن وقتی هیچ کدوم از گزینه ها باب میلت نیست متنفرم. تصمیم در مورد مسافرت فشرده 5 روزه با ماشین شخصی تا تبریز، اونم با این اخلاق مامان بابا، تصمیم گرفتن برای خوابگاه گرفتن یا نگرفتن، این گزینه های ناکامل لعنتی!

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 13:7 توسط خانم مهندس بعد از این |

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 12:37

صفحه بندی