وارد کردن 30 تا پست بصورت دستی کار مزخرفی بود ولی تموم شد.
قالبش یه کم ساده است. تحت تاثیر این "بدگویی" های نیکلاس کار، یه قالب خلوت خوب انتخاب کردم، شاید هم تحت تاثیر سال ها بلاگر بودن.
بخش خوبش نوشتن درباره ما بود:) خیلی دلم میخواد یه روز یه چیز بزرگ از این کار بدست بیاد، نمی دونم در عین حال گاهی بشدت حس میکنم بی نتیجه است و هر چه زودتر ولش کنم بهتره.... اما گمونم باید به اون حس درونی ام اعتماد کنم، کسی چه می دونه. تا حالا کاری نکردم که مطلقا ازش نتیجه نگرفته باشم.
بگذریم از این ها. یه کتاب خوب این چند وقته می خوندم، امروز تموم شد. داستان یه موجود فضاییه که اومده زمین یه دانشمند ریاضی رو بکشه و تحقیقاتش رو از بین ببره، چون اون تحقیقات موجب یه جور جهش در تکنولوژی بشریت میشه که به نظر اونا به صلاح نیست! اول با این ذهنت میاد که انسان ها موجودات وحشتناکی هستند که فقط به خشونت و خرابکاری علاقه دارند، کارهاشون بی معنا و بی منطقه، فناپذیرند ( و دائم فکر میکنه چطور با وجود دونستن این حقیقت زندگی می کنند) اما در نهایت خودش انتخاب می کنه انسان بمونه و در طول این کتاب زیبایی های زندگی انسان رو نشون میده، چیزهای کوچکی که به همه چیز معنا میده.
حین خوندن کتاب خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم، قشنگ بود. بخش هایی اش رو میگذارم، با این که بدون اون حال و هوا شاید معمولی به نظر برسه، ولی حقیقتا ارزش خوندن داره.
"گالیور؟"
نبض نداشت. او مرده بود. حتما چند ثانیه دیر رسیده بودم. همان موقع هم می توانستم اولین کاهش ناچیز دمای بدنش را حس کنم.
از نظر منطقی باید به این واقعیت تسلیم می شدم.
با این حال.
مقدار زیادی از کتاب ایزابل خوانده بودم و دی نتیجه می دانستم همه تاریخ انسانی پر از مردمی بود که با وجود مشکلات تلاش کرده بودند. بعضی ها موفق شده بودند، بیشترشان شکست خورده بودند، اما این جلوی آن ها را نگرفته بود. هرچیزی که در مورد این پیشروهای خاص بگویید، آن ها می توانند مصمم باشند. و آن ها می توانند امید داشته باشند.
امید اغلب غیرمنطقی بود.اصلا با عقل جور در نمی آمد.اگر با عقل جور در می آمد، خب، به آن می گفتند منطقی. نکته ی دیگر در مورد امید این بود که به تلاش نیاز داشت، من هم عادت نکرده بودم تلاش کنم. در وطن هیچ چیز به تلاش نیاز نداشت. در وطن این اصل موضوع بود، آسایش یک موجودیت کاملا بدون تلاش. با این حال حالا من اینجا بودم. امیدوار.
*
..... اندوه انسان بودن را حس کردم. موجودی فناپذیر که در ذات خود تنهاست، اما به توهم بودن با دیگران نیاز دارد.دوستان، بچه ها، عشاق. این توهم جذابی بود. توهمی بود که به راحتی می توانستی به آن خو بگیری.....
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی