اشتباه کردم، جدیدا خیلی آدم مزخرفی شدم. زهرا خیلی آدم تودار و در عین حال مغرور -در معنای مثبت کلمه- ایه. سر انتخاب واحد همیشه با هم هماهنگ بودیم ولی این ترم که من جوابشو ندادم هیچی نپرسید. امروز هم هیچ مثل همیشه نبود، سعی کردم یه کم بهش روحیه بدم ولی خیلی ناامید بود. هیچ خوشم نمیاد دوستم اینقدر داغون باشه و بخشی اش به خاطر رفتار و اخلاق مزخرف منه.
گاهی انتظارات بیش از حدم از دیگران باعث میشه روابطم رو باهاشون خراب کنم. اما خب، منم ناراحت بودم که یکی که این قدر روش حساب کرده بودم اینجور پشتم رو خالی کنه.
بهرحال هنوز فرصت دارم اوضاع رو درست کنم.بچه ها هم دوست دارن ادامه بدیم و من بازم سعی می کنم اوضاع رو درست کنم.... باید دید.
تکمیلی:
این شب های بودن بابا اینجا و آخر شب رادیو گوش دادن و نقاشی کشیدن رو دوست دارم. مدت ها بود این حس آرامش و بی دغدغگی رو یادم رفته بود.
همین روزاست که برگرده اصف. آرزو می کنم می تونستم هردوشون مامان و بابا- رو، البته منهای مشکلاتی که دور خودشون ایجاد کردن و نمی گذاره زندگی کنند، بیارم اینجا.
شاید شد. یه جورایی ایمان دارم میشه. شاید دوسال دیگه ببینیم دکی رفته خارج و من تهران موندنی شدم و مامان و بابا هم اومدن اینجا.
کسی چه می دونه دو سال دیگه چی میشه.
زندگی یه غافلگیری بزرگه :-)
امشب و دقیقا الان دوستش دارم.
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی