اینجا دیگه هیچ انگیزه ای برای موندن ندارم. حوصله هیچ کاری ندارم. فکر می کنم شاید یه شروع جدید حالم رو بهتر کنه. دقیقا الان حالم هیچ خوب نیست چون پر از یه عالم حس منفی ام. وسیله هام زیاده، خودمم هیچ نمیخوام به بردن این همه چیز فکر کنم. دلم میخواد یکی اونجا حقیقتا منتظرم بود، میومد توی ترمینال، کمکم میکرد وسیله هام رو می برد. دلم میخواد اونجا یکی بود که بهم انگیزه می داد زودتر و راحت تر دل بکنم. یکی که به خاطر اون می رفتم.
دلم میخواد همین پس فردا کلاس ها شروع میشد. دیگه از این همه بیکاری و بی هدفی و بی انگیزه بودن خسته شدم.زندگی ام شده یه خط یکنواخت بی حادثه.
و پر از دغدغه های فکری. چیزهایی که مغزم رو داره میخوره و نمی تونم بابتش هیچ کاری انجام بدم. امروز داشتم یه خودم امیدواری می دادم که یه روز برمیگردی و می بینی همه اش گذشته و اصلا مهم نبوده... اما بعد فکر کردم الان که به گذشته نگاه می کنم شاید این طور فکر کنم، اما بیشتر از اون حسرت کارهایی رو می خورم که انجام ندادم، که اگه انجام می دادم باعث میشد مشکل لعنتی زودتر حل بشه و این بار از روی دوشم برداشته بشه.... اما همچنان نمی تونم شجاعت یه خرج بدم.
شاید واقعا من یه ترسو ام که از پس هیچ کاری بر نمیاد، یا کسی که جرعت زندگی کردن به شیوه ای که خودش انتخاب کرده. و دوست داره رو، نداره.
دیگه فیلم هم برای دیدن ندارم که صدای ذهن منفی بافم رو خفه کنم تا دو روز دیگه هم بگذره.
حقیقتا، این تابستون رو جزو سال های زندگی ام حساب نمی کنم. من زندگی نمی کنم این چند وقته، فقط وجود دارم.
آدم های اطرافم همش ازم می پرسند چته؟! چی میشد اگه خودشون می فهمیدن!
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی