امروز شیشه سمت چپ عینکم شکست. یعنی زیر پای خودم خرد شد. رفتم دادم یکی شیشه بیندازه روش. تو این اوضاع بی پولی فقط همین یه قلم رو کم داشتم لعنتی. دقیقا هم وقتی نداریش می فهمی چقدر واجبه. این آستیگمات چشم های من هم قصه ای شده ها.
تازه امروز فهمیدم دیروز سه سوتی دیگه هم دادم، در یکی از سایت ها رو درست نبسته بودم. از بس حواسم به یه چیز دیگه بود.
لعنتی این اتوبوس انقلاب هم نمیاد. یه حسی بهم میگه فرانسه جور نمیشه. ساعت هاش به کلاس هام نمی خوره.
خیلی خسته ام. ده بیست تا سیستم رو گذاشتم ویژوال استدیوشون آپدیت شه و اومدم. اگه باز فردا دردسر نشه برام. چهار تا کد میخوان بزنن این ها پدر منو در آوردن. بابا مگه بورلند چشه؟؟!
نصب کردن نرم افزار روی این سیستم های زبون نفهم که هر کدوم صد جور مشکل دارن خیلی حال گیریه.
فردا هم کلاس دارم. خدایا این اتوبوس چرا نمیاد!
دیگه واقعا چشم هام نمی بینه. این دختر بودن هم فقط مایه بدبختیه ها....
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی