خرید بک لینک
چنان سرم تو گوشیه و با دو دست تایپ می کنم حس می کنم همه توی مترو کج نگاهم می کنند! دارم می رم دانشگاه.

این چند وقته خیلی با دکی عزیزم مکالمات مفیدی داشتیم، بشدت مفید. در مورد اینکه چه جوری کار گروهی با بچه ها رو پیش ببرم دیشب حرف می زدیم. بهش گفتم، متوجه شدم خودم در واقع چندان باوری به این کار ندارم، هر قدر هم که بتونم حرف ها قشنگ و مثبت تحویل همه بدم که ما میتونیم و می ارزه و... باور قلبی ام این نیست و این چیزیه که منشأ مشکلاته. من باید اول تکلیفم رو درست با خودم روشن کنم.

راجع به این هم حرف زدیم که ممکنه از روابط و ویژگی های بعضی آدم ها خوشمون نیاد ولی لزومی نداره همه چیز رو باهم قاطی کنیم. اگه روابطی هست که ارزش، به خصوص ارزش علمی، داره باید این بخش رو از بقیه بخش ها با جدیت جدا کنیم. و این شدنیه.

صبح هم یه بحث باحال داشتیم راجع به اینکه اطلاعات وقت پاک میشه کجا میره. دکی میگه توی کیوبیت ها هر اطلاعاتی که پاک میشه گرما تولید میشه. و میگه توی سیستم های دیجیتالی هم همین اتفاق می افته. از نظر نرم افزاری، مثلا اگه یه فایل رو پاک کنیم روی کامپیوتر، اون حافظه ای که اشغال شده در حقیقت تغییری نمی کنه، فقط اون فایل دیگه بهش دسترسی نداره. اطلاعات هست تا وقتی اطلاعات دیگه ای جایگزینش بشه.

از نظر سخت افزاری میگیم یه سری بیت مقدارشون مثلا صف میشه. منظورم اینکه که "خالی" بودن حافظه معنا نداره. همیشه یه چیزی اون تو هست!

حالا از نظر الکترونیکی چه اتفاقی می افته نمی دونم. اما دکی اصرار داره یه اتفاقی می افته که یه انرژی آزاد میشه...

خلاصه خیلی باحال بود فکر کردم بهش.

علم به نظر من مثل عینک می مونه! بخصوص اگه تصور کنید فردی که اون عینک رو میزنه چشمهاش استیگمات باشه

بابا دیروز ناهارشو خورد و به سرعت رفت. یه جورایی تو لک بود، شاید دلش تنگ شده بود، آخه چای هم نخورد!

ما هم دلمون تنگ شد ولی خب، باید عادت کنیم....

تکمیلی: یادمه یه بار همون جلسه های اول از اکازیون پرسیدم این ها به چه درد می خوره، نوشتن یه کلاس کامل برای مثلا لیست پیوندی، درحالی که هست و می تونیم ازش استفاده کنیم...یادم نیست اون موقع چه جوابی داد، سعی کرد قانعم کنه، که قانع هم نشدم. امروز داشتم فکر می کردم دیگه دنبال جواب این سوال نیستم، اصلا مهم نیست چرا و به چه کار میاد، مهم اینه که نوشتن یه برنامه اینقدر محض و این قدر بدون کاربرد به اندازه یه دست شطرنج بازی کردن! برای من لذت بخشه و ذهنم رو درگیر می کنه، یه جور درگیری لذت بخش. من عوض شدم، که البته ممکنه بازم عوض بشم! اصلا هم نمی فهمم چطور این اتفاق افتاده. حالا باید یه مسیر پیدا کنم که درگیری ام با این جور چیزها بیشتر باشه و کاربردی تر. این درگیری هایی بود که کلاس اندروید امروز برام ایجاد کرد! و احتمالا حذفش کنم.... مسئول سایت رو هم امروز پیچوندم ولی فردا دیگه باید برم سراغش. احتمالا فردا اولین روز کاری ام هم باشه!
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر ۱۳۹۶ساعت 10:59 توسط خانم مهندس بعد از این |

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 13:51

صفحه بندی