داشتم فکر میکردم، مگر یه فرد چندبار از مثلا 20 سالگی رو زندگی میکنه؟ پس بذار حالا که میتونیم مث ... بدویم!
باورم نمیشه، تمرین های معماری و کلا فصل مربوط به CPU رو در عرض 2 ساعت خوندم و نوشتم، سه شنبه بعد از کلاس پایگاه. به خیر گذشت، بعلاوه مجبور شدم بفهمم چی به چیه. بعد از اون سه شنبه شب دقیقا سه ساعت داشتم گذارش کار می نوشتم(دقت کنید گذارش، نه گزارش!!!). من دیوانه ام! مساله گذارش کار نوشتن تبدیل شده بود به کار کردن با اکسل برای چهار تا جدول و نوشتن فرمول های لعنتی و محاسبات مزخرفش توی ورد! (دست آخر هم موفق نشدم نمودارم رو بچرخونم 90 درجه. کسی میدونه چه طوری؟!)
اون پست بشدت منفی رو هم در حین سرو کله زدن با همین نمودار نوشتم. بعد رفتم سراغ پروژه.
باورم نمیشه! چهارشنبه درمسیر رفت و برگشت دانشگاه وویس کلاس شی گرایی رو گوش میدادم که بفهمم باید چی کار کنم. برگشتن رسما توی اتوبوس خواب بودم!
برنامه جواب میده، و چند فایل رو هم زمان دانلود میکنه. یه سری ایرادهایی در آپدیت کردن فرم های متعددی!که گذاشتم دارم که باید روش کار کنم. جالب ترین بخش ماجرا فهمیدن این قضیه بود که Action مربوط به event که در یه worker thread، فایر شده، در همون thread اجرا میشه و از اونجا نمیشه به کنترل های UI thread درسترسی داشت. کلا موقع کار با thread ها چیزهای جالبی کشف کردم. از دیگران متشکر هم این چند روز این جا بود و آشپزی کرد و ما خوردیم و حال کردیم! یکی دو تا ایده اساسی هم سر همین برنامه نوشتن به من داد که خیلی باهاش حال کردم، از جمله استفاده از clipboard، و این سوال مهم که اگه اینترنت وسط کار دانلود قطع شد چه کنیم!
اما با همه این اوصاف برنامه ای که آقای بی تفاوت امروز به ما نشون داد یه چیز دیگه بود. یعنی حرف نداشت. باید بحث segment هاشو برای برنامه خودم پیاده سازی کنم.
این هفته کلا روی فاز کمک به این و اون نبودم و هیچ سوالی رو جواب ندادم. حوصله نداشتم. گاهی حس میکنم برای دریافت محبت و قاطی شدن با بچه ها، باج میدم. با این حال چندان در گرفتن هم موفق نیستم. حس تنهایی چیز مزخرفیه، و این چیز عجیبی نیست که من تنهام، آیا رفتار و برخورد من باعث این تنهایی میشه؟ آیا من این موضوع رو انتخاب می کنم؟! نمی دونم.
بگذریم. بشدت خسته ام و الان دارم فرانسه میخونم برای فردا.
آره، من یک بار بیشتر 20 سالگی رو زندگی نمیکنم، در طول این مسیر، دوست دارم جمعه هام رو با فرانسه پر کنم، فکر نمی کنم این چیزی باشه که یه روز به خاطرش به خودم فحش بدم، این کار رو صرفا بی هدف و از سر علاقه انجام میدم. حالا که قراره فقط یک بار زندگی کنم، دوست دارم وقتم رو به یادگیری چیزهایی که باهاشون حال میکنم بگذرونم. دوست دارم محصولی داشته باشم که بگم این حاصل کار منه، یه چیزهایی رو هم دوست دارم اما مجبور انجام بدم، چون حاصلش انجام کارهایی که دوست دارم رو امکان پذیر میکنه.
یادم باشه، تصویر بزرگ رو فراموش نکنم.
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی