خرید بک لینک
بشدت احساس حماقت و شکست خوردگی می کنم!

امروز از دیگران متشکر گفت که دکی میگفته، این (یعنی من) همه چیز رو زیادی جدی گرفته...

خب من واقعا حس میکنم یه احمق به تمام معنا هستم و تمام کارهایی که میکنم بی معنا و بی فایده است. من آدمی بودم که توی دبیرستان از سال سوم دبیرستان رسما تمام جمعه هام رو حروم کردم به مدت دو سال. صبح ها آزمون کانون لعنتی و عصر ها کلاس فیزیک. شنبه ها عصر هم کلاس ریاضی می رفتم، توی چه شرایطی. توی اون سرمای حشتناک و اون همه پولی که خرج کردم و اون همه حرص که خوردم...اون همه جنگ اعصاب بعد از اون کلاس های ریاضی لعنتی. اون همه دعوا سر پول کلاس ها. اون همه ناامیدی بعد از هر آزمون.

تهش هم سر از کجا در آوردم... تهش الان به جایی رسیدم که چون نمودار اختلاف فاز ولتاژ مقاومت و جریان رو توی یه مدار نمی فهمم همه از جمله دکی یه جوری نگاهم می کنند انگار خنگ ترین آدم دنیام.

من خسته ام از سگ دو زدن. شاید من فقط یه آدم عادی ام. عادی ترین آدم دنیا. همه تلاش هام برای بهتر بودن به بدتر بودن ختم میشه. من کی ام؟!

فقط خسته ام. همین. از اینکه همیشه این طور سنجیده شدم . از اینکه در فضایی زندگی میکنم که این چیزها مهمه خسته ام. حتی از وانمود کردن به اینکه برنامه نویسی رو دوست دارم خسته ام. اصلا کی میگه من برنامه نویس خوبی هستم؟ کی میگه من اصلا چیزی هستم یا قراره به جایی برسم؟

ولش کن.

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 3:11

صفحه بندی