امروز با جناب خان رفتیم شهرک علمی تحقیقاتی اصفهان. یعنی منو به زور برد. آخه یه جلسه تحت عنوان مهندسی معکوس واسه شون گذاشته بودند و من هرچی گفتم آقا مهندس کامپیوتر رو چو به مهندسی معکوس گفت نه. باید بیای!
خلاصه رفتیم یک آقای خیلی انرژی مثبت خیلی باحال اومد یک مشت حرف تخصصی زد- رشته اش مکانیک بود و تمام مثال هاش توی اون حیطه ها- که من هیچی نفهمیدم! در مورد DoE و این چیزا. مثلا طرف از حرف زدن درمورد آسفالت و فکر کردن به لوله عشق می کرد! من همیشه فکر میکردم این چیزا خیلی کسل کننده است. اما امروز بهم ثابت شد اگه یکی علاقه داشته باشه به این چیزا حال کردن باهاشون به اندازه حال کردن با ظریف ترین چیزاست.
البته یک سری حرف ها جالب حاشیه ای زد که اون ها بیشتر یادمه. مثلا یک چیزی گفت که به نظرم از حالا به بعد یک اصل مهم توی زندگی ام بشه، در توضیح این عکس که روی بک گراند سیستمش بود:

گفت کارهای کوچیک بکنید در تیراژ انبوه!
خلاصه، میذارمش بک صفحه ام. همون لحظه فکر کردم چقدر خوبه اگه کلاس زبانم رو ادامه بدم یا حداقل دیدن هفته ای 2 ساعت فیلم بشه بخش ثابتی از برنامه ام. این تنها کاریه که میتونم در حق این همه سال تلاشم بکنم، که یکهو به خودم نیام ببینم از دستش دادم.
بعد الان که فکر میکنم، توی روابط هم میشه به این اصل فکر کرد. مثلا اگه هر روز سعی کنم یه کم کمتر به خودم فکر کنم و محبت و شاید نشون دادن احساسم رو بیشتر تمرین کنم توی روابطم موفق تر باشم.
بهرحال. شما هم میتونید به کارهای کوچیکی که میتونید توی زندگی خودتون انجام بدید فکر کنید.
آدم باحالی بود.
اما خیلی خسته شدم. الان نشستم پشت سیستم و دست و دلم به هیچ کاری نمیره. میدونم باید رایانش بخونم. تمرین های دو فصل آخر هنوز مونده. دارم خیلی خیلی عقب می اندازمش.
طرف هم خبری ازش نشد. باور نمیکنید پروژه اش آماده اینجا روی سیستم هست. من اینقدر دیوانه ام که نشستم انجامش دادم و ذره ای بابت این مسئله افسوس نمیخورم چون تمامش یادگیری چیزهای باحال و جدید بود. آقای ع هم واسه ام یه جایی پیدا کرده بود که کارآموز پایتون میخواست و از دو عبارت در حرفهاش استفاده کرد: junior و اینکه یکی رو میخوان کنار دست برنامه نویس اصلی کمک کنه.
و من فکر کردم بسه هرچی کنار دست یکی کمک کردم. و هنوز هم مطمئنم وقتی میگم میخوام برگردم شرکت شک داری اصلا چیز مهمی باشه یا نه. خنده داره. من بزرگترین خطری هستم که بدست خودش براش ایجاد شدم. میگه نرو اونجا کار منو خراب میکنی. به نظرم اگه آدم منصفی بود اینطور منو توی این موقعیت قرار نمیداد. درسته که ازش چیز یاد گرفتم و اون نبود منم نبودم اونجا، ولی دلیل نمیشه این انتظار رو ازم داشته باشه که کلا دست بکشم از تنها موقعیتی که برام هست و تنها جایی که ممکنه چیزهایی که یاد گرفتم به کارم بیاد. من انتظاراتم خیلی کمه و خیلی راخت خریدنی هستم. مجبورم، می فهمی؟! آخرین چیزی که برام فرستاده یک مشت استیکر ناراضیه، از اون هایی که دهنش یک خطه! خب چیکار کنم؟! به خیال خودش داره لطف میکنه بهم. شایدم من نمی فهمم.
لعنت. آدم به درد بخوریه اما خیلی وقته من دست از باج دادن به آدم های صرفا به درد بخور برداشتم و شعارم شده که "من به هیچ کس نیاز ندارم". از وقتی آدم های زیادی ناامیدم کردند از خودشون. بهرحال.
نفهمیدم کی 9 تا آهنگ قمیشی رو گوش دادم تموم شد. برم. خدایا! من کی قراره درس بخونم؟!
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی