خرید بک لینک

بارون قشنگی میاد اینجا. از صبح دلم میخواد برم بیرون و هی نمیرم. معلوم نیست چه غلطی می کنم!

یک وبلاگ عجیب و غریب پیدا کردم و کل آرشیوش رو سر سه سوت زیر و رو کردم و بعد یک ایده جدید برای داستان نوشتن به ذهنم رسید. راستش ایده معرکه است ولی نمیدونم بشه نوشتش یا نه. اما بشدت منو به سمت خودش می کشونه.

کیف پول دیشب به مرحله ای از پرفکت شدن رسید که خودم تاییدش کردم و کس دیگه ای نبود که تاییدش کنه. فرستادم لینکش رو توی گروه جدید بچه های شرکت و آقای عین. ظاهرش خیلی ساده است ولی نهایت علمم رو در بحث فرانت اند به کار گرفتم و بهتر نمیشد. بعد هم مهم کاری هست که میکنه. که کسی تستش نمیکنه میدونم! بهرحال.

بعد فکر کردم امروز برم سر بحث نوشتن Email Authentication واسه چت اپ. اما هنوز هیچ کاری نکردم. مریم یکی دو تا لینک مسابقه واسم فرستاد یکی اش شهید بهشتی بود و یه مسابقه در حوزه مالی بود ولی تیم میخواست. یکی دیگه هوش مصنوعی بود و با C++. به دلم موند یه بار یکی از این مسابقه ها رو شرکت کنیم. یکی دو تا پروژه هم به تورم خورد ولی هیچ کدوم رو نگرفتم. نشد. (بعدا که برگشتم و کامنت های اون وبلاگه رو خوندم حس کردم شاید این چیزهایی که نوشته چندان واقعیت نداره ولی طرف واقعا خوب نوشته بود. یه جوری که به کل غرق شدم توی دنیایی که داشت. واقعا بعضی آدم ها خوب می نویسند. منم خوب مینویسم؟ )

همه خوابند و من توی یک شرایط خنده داری پشت میزی که اینجا هست نشستم. جای موس روی میز نیست از بس چیز روشه. دیروز سر اینکه ریکت مفت از دستم رفت خیلی غصه خوردم ولی زود بی خیال شدم. مسخره است. الان که پول دارم نمیرم کلاس. فکر کردن به آینده هیجان زده ام میکنه. دیشب هم خوابم نمیبرد. از بس فکر کردم. گاهی آدم یه تصویر توی ذهنش از چیزی میسازه که لزوما واقعیت نداره اما عاشق اون تصویر میشه و به امید اون تصویر زندگی میکنه. خب من الان یک سری تصویر مسخره از آینده توی ذهنمه که حالم رو خوش میکنه. بعد یهو میرم توی فاز دپرسی و میرم توی خودم. گاهی فکر میکنم شاید واقعا مشکل جدی دارم! عادی نیست این حال به حال شدن دقیقه به دقیقه من.

مثلا چنین تصویری الان توی ذهنمه که لباس پوشیدم تا خرخره و توی این بارون میرم میدون امام و کلی قدم میزنم و آهنگ گوش میدم و باز هم به تصویر سازی ادامه میدم. شاید یه ذرت داغ هم بخورم و کلی حال کنم. در این لحظه زندگی خواستنیه. چرا که نه؟

تکمیلی: آقا عاشقی کار داد دستم. توی بارون گیر کردم

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 18:58

صفحه بندی