خرید بک لینک
آقا قبلا دو سه کیلو تخمه می خریدیم می خوردیم، بعد چه جوری، اصلا از فانتزی هام این بود که مغز کنم بعد یه عالمه اش رو یهو بخورم! الان از این مغز شده های بسته ای دو هزار تومن می خرم میریزم کف دستم دونه دونه می خورم، بلکه اون حس نوستالوژیک بازسازی بشه!
توی راهم و اینطور که پیش میریم یازده دوازده می رسم اصف. طبق معمول توی این پنج شش ساعت کل این سه چهارماه رو از ذهنم میگذرونم. آخه بالاخره توی این تایم آدم باید یه جوری خودش رو مشغول کنه!
از شانس خوبم اومدم ترمینال VIP سوار شدم با 25! گفتم چقدر میگیرید. گفت چقدر میخوای بگم؟ منم همین طوری گفتم حالا یا میگه نه یا قبول میکنه دیگه، گفتم 25. گفت 40 هست. گفتم دانشجویی حساب کن دیگه. گفت باشه.
گفت باشه! به همین راحتی.
دمش گرم.
اگه سالم برسم.
اگه نرسیدم، از طرف من به آقای ع بگین خیلی نامردی. خودتونم نامردین اگه دست به گوشی یا لپ تاپم بزنید! (همه چیز رو فرمت کنید!) یادداشت هام رو هم نخونید!
به دکی هم بگین من فقط می خواستم یه کم دوستم داشته باشه، من هیچ وقت نمی خواستم مواظبم باشه یا بار اضافه مسئولیت روی دوشش باشم. بهرحال.
گمونم دیگه آدمی توی زندگی ام نیست که بخوام بهش چیزی بگم. آره. به بی تفاوت هم چیزی نمیخوام بگم. نمیدونم چرا یهو این بشر اینقدر در ذهنم شکوهش رو از دست داده!
اون هایی هم که میدونند دوستشون دارم لازم نیست یکی یکی بگم.
هرچی پول توی حساب های مخفی و زیرقالی [نیشخند] و خدایی نکرده وسط کتاب! پیدا کردین بدین به یکی که احتیاج داره.
بلکه با دعاش از پل صراط رد بشم.
خدایا منو ببخش.
خودمم نفهمیدم این پست جدیه یا شوخی!

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 18:58

صفحه بندی