خرید بک لینک
حال خوش امروز از کجا اومد خدا داند!

اصلا صبح که بیدار شدم در یک وضعیت هوشیاری مسخره ای بودم که به خودم گفتم: فاطمه تو باید کیف پول رو بنویسی!

خواب میدیدم اکازیون که در زمان هایی با فتحی پور یکی شده بود [نیشخند] هوش درس میداد و منو اصلا یادش نبود. بعد هم یه جایی توی دانشگاه اصف! آدرس داد گفت کلاس جبرانی اونجا برگزار میشه که نصف مدت خواب من دنبال اون جا میگشتم و آخرش هم وقتی پیداش کردم کلاس تمام شده بود و اثری از کسی نبود! دیشب ویس کلاسش رو گوش میدادم. دلیلش همینه.

بهرحال، ناهار پختم، به شیوه خام خواری، بعد هم نشستم یه صفحه ساده برای کیف پول زدم و شروع کردم به اضافه کردن کدهای جاوااسکریپت لازم که بعضی هاشو قبلا نوشته بودم. تصمیم دارم تمومش کنم روی هاستی که دارم بیارمش بالا. بعد لینک بدم به بعضی ها!

خلاصه. کار سختی هم نیست. تراکنش انجام میشه، هم بین توکن های تعریف شده توسط کاربر هم اتر. فقط گیر دریافت لیست تراکنش ها هستم. فکر اینکه قرار نیست کسی دیگه ای از نوشتن این کیف پول استفاده ببره و از من سوء استفاده بشه حالم رو خوب میکنه! من میتونم واسه دل خودم هنوز دور و بر بلاکچین بچرخم. این چیز خوبیه.

یک چیز جالب توی بلاکچین قابل دسترس بودن تمام تراکنش هاست. مثلا من آدرس اکانت یکی رو دارم و میدونم از هفته پیش تا الان چیکار کرده- به کی اتر داده یا گرفته و کانترکتی deploy کرده یا نه. بعد میتونم برم کانترکت های Deploy کرده طرف رو ببینم. حیف فقط به بایت کدش دسترسی دارم. مثلا اگه به سورس کدش دسترسی داشتم دیگه عالی میشد!

بعد هم تصمبم گرفتم (یعنی تمام این سه روز توی فکرش بودم، امروز با خودم به قطعیت رسیدم) که نمیشه از چت اپ و کار مشترک از اون دست چیزی بیشتر از یک نمونه کار انتظار داشت. چون حقیقتا من با این جو و این نحوه کار مشکل دارم. سر acm هم دقیقا همین بود. اولش خوب پیش رفت، کم کم بچه بازی های یک عده کار رو خراب کرد. نمیشه. شاید هم به خاطر انتظارات بیش از حد من. بهرحال نمیشه. به محض اینکه فوکسم رو از کارهای مربوط به بلاک چین گذاشتم روی چت اپ دیدم که نمیشه. (قبلش هم که فوکسم روی کارهای شرکت بود به این نتیجه رسیدم که نمیشه. واقعا شاید من مشکل دارم! اما هرچی هست، همینه که هست).

تحلیل داده زنگ زد گفت هفته دیگه React قطعی شروع میشه. من تو فکرم برم یا نرم. الان جز به اینکه قیمتش وحشتناک بالاست و آیا می ارزه یا نه فقط فکر میکنم. نمیدونم. برای همین تصمیم دارم وسیله هام رو همین فردا ببرم و یک راست از دانشگاه برم ترمینال. اینجوری کل جمعه رو هم هستم و اگه خواستم برای پنج شنبه هفته دیگه برگردم بیشتر اونجا بوده ام.

نمیدونم. برم؟ نرم؟ برم؟ نرم؟!

آخه دلم میخواد برم لعنتی. اصلا فکر کردن بهش بهم انگیزه زندگی کردن میده!

+ فیلم The blinde side رو دیدم خیلی قشنگ بود.

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 18:58

صفحه بندی