خرید بک لینک
دلم از بی معرفتی آدم ها گرفته...

لفت دادم از همه گروه های مربوط به شرکت لعنتی شون. به آقای ع گفتم. حس کردم بدش نمیاد بگه "دیدی گفتم؟! حالت جا اومد؟!" بیزارم ازش. اگه اینقدر با من حرف نزده بود سر این مسئله اینقدر با پیش زمینه بد نمیرفتم جلو.... شایدم میرفتم و یک ماه دیگه با وضع بدتری ول میکردم. بیزارم ازش، از وقتی منو کشوند سمت این قضایا زندگی ام از روال عادی برنامه ریزی شده ی آرومش خارج شد. هر وقت لازمم داشت میومد سراغم. هر وقت کارش گیر بود. منم هرچی گفت گفتم باشه. تهش هم شد این.

فقط یک چیز حالم رو خوش میکنه، اونم اینه که برای پروژه بعدی که اسمارت کانترکتش رو براشون زدم باز به کیف پول احتیاج پیدا کنند و کسی نباشه براشون بزنه. اما دیگه حتی حوصله این رو هم ندارم که بشینم ذوق کنم سر این قضیه.

خیلی ناراحتم. گاهی به خودم میگم لعنت به تو و این اخلاق مزخرفت، میرفتی راه می انداختی این لامصب رو 2 میلیونت رو میگرفتی. چرا این قدر ... هستی؟ فحش فحش فحش..!

هیچی حالم رو خوش نمیکنه. هرکاری میکنم ذهنم برمیگرده به این قضایا. متوجه شدم صحبت های اون روزم با دهبسته با اینکه جوابش رو خوب دادم، خیلی روم تاثیر منفی گذاشته، یه جور کینه ازش به دل گرفتم. من با کی خوبم؟ کاش من هم اولویت یکی بودم. یا یکی هوام رو داشت. حس میکنم خیلی تنهام و قراره همه چیز همینطوری بمونه.

حس میکنم برخلاف تمام تلاشم برای مستقل بودن از تو دارم داغون میشم.

چه حس خوبی بود فکر کردن به اینکه ماهی 2 میلیون بگیری. میتونستم به همه کارهایی که مدت هاست عقبش انداختم فکر کنم، میتونستم نصف پول موبایل پریسا رو بدم، یه کیف لپ تاپ نو بخرم، برای کلاس بعدی که میخوام برم ثبت نام کنم. میتونستم یه مموری برای موبایلم بخرم که الان سه ماهه خراب شده. هزارجور خرج. می تونستم این حس خوب رو داشته باشم که دارم کار خوبی میکنم و بابت پول خوبی میگیرم، کاری که هرکسی بلد نیست، دانشی که بهش احتیاجه...

خدایا! از همه بدتر حس مزخرفیه که بهم میگه "همه گفتند نرو، چه فکری کردی رفتی؟"

و ول شدن همه چیز. بهم ریختن همه برنامه هایی که حداقل 4 هفته است بهش فکر میکنم. و خراب کردن امتحان هوش سر هیچ...

حالم خوب نیست، و وقتی حالم خوب نیست اینقدر مرخرف میبافم. جناب خانم میگه آرزو دختر خوبیه، ساده و بدون پیچیدگی. ازش که تعریف میکنه حس میکنم میتونم دوستش داشته باشم، اما ازدواج آدم ها رو عوض میکنه. لابد حتی اونم بعد از ازدواج عوض میشه.

دلم گرفته، چون حالا علاوه بر اولین خواهری که ازدواج کرد و دیگه نصفه نیمه دارمش، قراره تنها داداشم رو هم از این به بعد نصفه نیمه داشته باشم و بدترین قسمتش اینه که حق ندارم این حس رو داشته باشم چون زندگی اونه.

پس من چی؟ پس من رو کی دوست داره؟ واقعا چرا کسی نیست که منو دوست داشته باشه؟ آیا من خیلی عجیب و غریبم؟

+دیروز با دکی رفتیم باغ کتاب. یهو غیبش زد. بعد از کلی گشتن وسط کتاب ها پیداش کردم که با آشفتگی فکر میکرد. مطمئنا به من فکر نمیکرد. قیافه اش خنده دار بود، تقریبا میرفت که یک روز مزخرف بشه چون من قهر کردم ول کردم برم، اما اومد دنبالم و من دلم نخواست روز بدی بشه، کوتاه اومدم.....تهش به خیر گذشت!خوش گدشت. کلی کتاب خرید، دو تا هم من خریدم.

امروز هم تمام روز دستش به درست کردن مهتابی بند بود، چون دیشب یهو ول شد پایین و خدا رحم کرد توی سرش نیوفتاد. من هم کلی کار خونه کردم...امروز یک زوج تمام عیار شده بودیم!

چت اپ الان آپلود عکسش کار میکنه. و قشنگ میشه عکس پروفایل گذاشت. باید حتما مشکل single account auth رو حل کنم. بچه ام داره بزرگ میشه.

تنها دلخوشیمه....

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت: 15:38

صفحه بندی