بالاخره امروز تونستم تا 8 بخوابم و بعدش هم که بیدار شدم اصلا حوصله هیچ کاری رو ندارم. کارهای کلاس امروز مونده. دلم میخواد یکی بود باهاش حرف بزنم. یعنی یک عالمه آدم هستند که باهاشون حرف زدم، ولی دنبال یکی هستم که با قطعیت یه چیزی بهم بگه. نمیدونم. خیلی بهم ریخته ام. کار دیروز رو ادیت نشده تحویل دادم و خودم می فهمم چی نوشتم ولی طرفم شاید نفهمه. چون نیاز به یک پیش زمینه کامپیوتری داره. همه چیز رو نگفتم. مثلا درمورد BFT اصلا توضیح ندادم. یک عالم کلمه انگلیسی ترجمه نشده استفاده کردم، تهش رو همینطوری ول کردم. شایدم مزخرف نوشتم. ناخودآگاه منتظر فیدبک صاد هستم. حالم خوش نیست. دلم میخواد فرار کنم از زندگی این روز هام. حس کسی رو دارم که وسط یک راه اشتباهه و نه راه پس داره نه پیش.
خسته ام از ندونستن. از جایگاه stable نداشتن. از تلاش هام. دلم میخواد بشینم ساعت ها گریه کنم. دلم میخواد برگردم به یک زمان آروم توی زندگی ام و اصلا تهران نباشم. یکی از اون تابستون های آزاد بیکار که هیچ چیزی درمورد آینده نمیدونستم و اصلا هم بهش فکر نمیکردم. الان زندگی ام شبیه سال آخر دبیرستان شده، کلاس ریاضی، کلاس فیزیک، آزمون های قلمچی، مدرسه. دقیقا همونطور سردرگم و خسته و تلاشگر. پس شاید نزدیکم به یک تغییر بزرگ. یا یک وادادن بزرگ و قانع شدن به کمترین چیزی که ممکنه. خدایا! حالم خوش نیست. چرا آموزش نامه لعنتی ام رو رد نمیکنه که اصلاحش کنم. این نامه باید برای یکشنبه آماده باشه. لعنت به همه شون.
بهتره برم وگرنه امروز یک پیتزا هم افتادم که به بیش از پیش miserable بودنم ختم بشه.
تکمیلی:
پیتزا خور امروز سرش خیلی توی گوشی بود. بهش گفتم: استاد انگار امروز قراره شیرینی بدین واقعا!
خیلی چسبید. یادش نبود تمرین داده. یکی از پسرا که بیشتر ازهمه لنگ میزنه سوتی داد! خلاصه هفته بعد رو نارنگی نوش خواهیم کرد. تمرین های من رو دید، خوشش اومد. این هفته واقعا سنگین بود مبحث. البته من غیر از IOC بقیه رو اوکی بودم. دو تا تمرین هم داریم که یکی اش خیلی سخته. باید درمورد scope های مختلف توی IOC تحقیق کنیم و اون یکی اش پیاده سازیه. نمیدونم شانس همه همه زندگی ام شده R&D !
امروز داشت می گفت asp mvc دیگه داره به تاریخ می پیونده، بیاین کلاس رو منحل کنیم بعد از عید براتون دوره asp.net core بذارم. بهش میگم همین الان بذار، میگه حقیقتش هنوز مسلط نیستم.
خوشم میاد از این آدم. کارش درسته. آدم باید با آدم های کار درست نشست و برخواست کنه.
دلم میخواد منم یه روز یه آدم اینجوری باشم.
حالم خوبه امشب. یکی دو تا وای خوب سر کلاس و اینکه خوب میگرفتم کمی اعتماد به نفس بهم داد.
فردا باید برم دانشگاه.
امروز یک حرکت بشدت هوشمندانه زدم که هر لحظه بهش فکر میکنم ... کیف میشم! یکی اومد تلگرام گفت گروها اوضاعش خوب نیست پیام های تکراری اش زیاده و فلان.
منم رفتم همه اعضا رو محدود کردم. یه پیام هم گذاشتم که اگه میخواین از محدودیت در بیاین پیام های تکراری تون رو پاک کنید!
عقل کل ها همه فکر میکنند فقط مشکل برای خودشونه. از ظهر پی وی من افتادند. ولی جواب داد. وقت ایجاد یک فرهنگ جدید بود!
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی