دیروز واقعا روز مزخرفی بود.
از صبح که توی شلوغی وحشتناک مترو گیر کردم، تا تاکسی پیدا کردم که قصه ای شد، تا صحبت کردن با آقای صاد، تا دادن تمام کدهام به آقای ع. و در نهایت تسک R&D که برای من در نظر گرفت. و همه چی و همه چیز و همه چیز.
خدایا، چه روزی بود.
امروز بهتر بود. تسکی رو که داده بود در مورد تحقیق رو الگوریتم های اجماع توی سیستم های توزیع شده و بلاک چین انجام دادم. مطمئنم الان دید تئوری خوبی پیدا کردم. تمام روز آقای ع دستش به نوشتن dao بند بود، بند که چه عرض کنم. باورم نمیشه اینجوری کد کپی پیست میکنه. حقیقتا افشین شاگرد برحقش بود!
بعد جواب هم نمی گیره. جالبه.
بهرحال به من ربطی نداشت. من درگیر کار خودم بودم. عصر هم چون آقای صاد جلسه بود زدم بیرون. نه ساعت کار کردم امروز! فایل رو قصد دارم توی واتس اپ بفرستم براش و ازش بپرسم بالاخره تحت اسم کدوم شرکت لعنتی بزنم نامه ام رو.
نمیدونم باید غمگین باشم یا خوشحال. بشدت ضعف دارم توی ارتباط برقرار کردن با بقیه. داره دیوونه ام میکنه ساکت بودنم، و خجالتی بودنم. اما نمیتونم کاریش بکنم.
راستش میدونم سرو کله زدن با سالیدیتی هم دقیقا چیزی نیست که میخوام، اما آخه اگه همش بشه تسک R&D چی؟ یه جورایی دوست دارم از عمق این چیزا سر دربیارم و حس میکنم حتی دونستشون در طولانی مدت قوی ام میکنه توی این فیلد. اما دید باحالتری از کارآموزی داشتم.... نمیدونم. از طرفی آقای صاد آدم با سوادیه.
چقدر دلم میخواد من یکی از بچه های اونجا بودم. اونجا چهار تا آقا هستند و دو تا خانم. و من. دو تا پسرا خیلی باحالن. فضاش هم واقعا خوبه. کار همه مشخصه و همه چیز روی روال دقیقی پیش میره. من احتمالا بزرگترین ارزوم اینه که یک روز توی چنین فضایی همینقدر دوستانه کار کنم و با بقیه درست ارتباط برقرار کنم. حس فلج بودن میکنم. واقع تحت فشار این مسئله ام.
دارم میرم خونه.
چقدر خسته و حسرت زده ام.
+نامه ام رو دانشگاه یه کاری کرده. دست مدیر گروه بود و الان نیست شده. باید از نو بزنم. لعنت.
به استادم هم باید بگم.
چقدر زندگی نادلخواه و مزخرفه.
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی
تاريخ: شنبه
4 اسفند
1397 ساعت: 16:12