خرید بک لینک
این پیتزاخور هم الکی جو میده ها. باور کن هیچی درس نمیده فقط ما رو می ترسونه. امروز یک جلسه و نصفی نشستم ویس گوش دادم و دیگه واقعا حالم از ویژوال استدیو و صدای پیتزاخور بهم میخوره! توی گروه واتس اپ مون یک لینک از سرچ گوکل "پیتزا مهدی" فرستاده.

دیروز هم تمام وقت سر چت اپ بودم. البته تمام وقت من یعنی وسط تلگرام-لینکدین-واتس اپ- اینستا- اخبار، کد زدن! واقعا خیلی این دو هفته ول چرخیدم. بهرصورت فکر میکنم اگه بشینم خطاهای بک چت اپ رو پیدا و رفع کنم به یک MVP رسوندمش. اما این کار وقت میبره. قیافه اش که MVP هست! تازه متوجه شدم بردنش روی هاست به این سادگی نیست و خودش یک پروژه است..

تمام چیزی که آقا توی یک نصف جلسه گفته توی یک مقاله اولین لینک سرچ گوگل پیدا میشه. مسئله اینه که آدم با این بیسیک ها کدنویس نمیشه. من الان توی فکر تمرینش هستم. باید یک دیتابیس در حد هفت هشت تا جدول رو به شیوه کدفرست ایجاد کنیم و من میخوام روی چت اپ کار کنم اما تعداد جدول هاش 5 تاست و به من چه که 5 تاست! باید درمورد Yeild return هم تحقیق کنم و اون برنامه کوچیک رو بنویسم که lazy load رو بفهمم! و همه این ها برای سه شنبه است.

فردا تا شب دانشگاهم. اگه موفق بشم نامه کارآموزی ام رو بگیرم یکشنبه میبرمش شرکت جدید. وای خدا! خیلی هیجان دارم و نگران هم هستم. اونجا چطوریه؟ چه کاری ازم میخوان؟

شایعات مبتنی بر اینه که پروژه ای که روش کار میشه یک Shitcoin دیگه است به قول خارجی ها! ولی پروژه به من ربطی نداره تا وقتی بتونم چیز جدید یاد بگیرم. حتی نمیدونم دلم چی میخواد. ناهار هم که حتما خودم باید ببرم. حتی نمیدونم ساعت کارشون چطوریه و محیطش چه جوریه. ولی 90 درصد حدس میزنم حتی یک جنس مونث هم اونجا پیدا نشه! نمیدونم میتونم هنوز با بی خیالی شال بپوشم یا نه. نمیدونم در حد خرج رفت و آمدم چیزی بهم میدن یا نه.

و کسی نیست ازش بپرسم! آخه این سوال ها رو که نمیشه از کسی پرسید! گمونم باید صبر کنم تا خودم بفهمم. لعنتی.

دکی میگه با این هیجان چیکار میکنی؟؟! میگم دارم تخلیه ذهنی میکنم !

حس میکنم زندگی باز داره سرعت میگیره. و این حالم رو خوب میکنه. می دونم احتمالا در سه چهار هفته آینده داغونم ولی تا وقتی چیزی برای امیدواری و هیجان باشه رضایت بخشه.

+ متوجه شدم همه ی آقایون مثل هم هستند-از جمله داداش خودم!- و همه چیز توی یک رابطه به دختر بستگی داره و یک جورهایی این دختره که به طرف مقابلش دقیقا دیکته میکنه چطور باهاش رفتار بشه. یعنی ما چنین توانایی داریم

بعد وقتی داداشت از یه دختری خوشش میاد که تمام خط قرمزهای فرضی ذهنت رو رد کرده و هیچ اشکالی هم نداره از نظرش، چه حسی بهتون دست میده؟! من حس میکنم یک عمر فریب خوردم! انگار توی شخصیتم Hard code کردند که اینجور باش، اینجوری خوبه و درسته. بعد یهو خودشون "یه جور دیگه" پسندیدند! مسئله اینه که برای تغییر دیره دیگه، نمیدونم خوشبختانه یا متاسفانه.

و تازه، وقتی یک بار برای یکی خط قرمزهات رو تعیین کردی بعدش دیگه نمیتونی برگردی و بهش راه بدی و تعدیلش کنی. تمام. آیا پشیمونم که بارها و بارها توی رابطه های مختلف آدم ها رو اینطوری دور نگه داشتم؟ آیا چیزی رو از دست دادم؟ هنوز نمیدونم.

+جواب سوالم درمورد دلیل استفاده از Fluent API

+ پوران شریعت رضوی- تسلیت

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 16:12

صفحه بندی