داشتن فکر میکردم و از نمایشگاه برگشته بودم. چقدر کتاب دلم می خواست ولی نتونستم بخرم چون مجبورم پول هامو بذارم کنار واسه دوره ای که تابستون می خوام برم. بدجور خودم رو گذاشتم توی محدودیت. با همه این احوالات یک کتاب از کتاب های شریعتی خریدم- که شده به جور عادت ذهنی، هر سال. و حس خوبی داره.
خلاصه، داشتم فکر می کردم این چه زندگی مزخرفیه که من دارم، نه کار میکنم، نه پول دارم، همش چشمم به دست این و اونه...و حالا هم بعد از این همه وقت باید دنبال موقعیت های کارآموزی بگردم. و چه راه طولانی درام پیش دارم برای " به یه جایی رسیدن". و چقدر دلم نمیخواد. مثلا چقدر عمیقا دلم می خواد برم دنبال کار چون می ترسم. بعد فکرم رفت سمت آفر بی تفاوت و فکر کردم بهش پیام بدم بگم میتونم برم؟ اما هنوز نتونستم این کار رو بکنم. خیلی پیچیده است...
بزرگ شدن چه فرآیند سخت، زمان بر و دردناکیه. خسته ام.
مدت هاست توی مترو نشستم و فکر میکنم. میخوام قدمی بردارم، اما نمی دونم چطور با ترسم مواجه بشم.
خدایا؟! حس گم بودن میکنم. کمکم نمی کنی؟
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی