امروز رفتیم توی سایت و بالاخره voip رو عملی انجام دادیم. باحال بود. ما گروه آخر شدیم چون روترمون مشکل داشت. جالبه، خیلی ریلکس برخورد کردم. واقعا شبکه منو ساخته!
همایش voip هم بعد از یک بار کنسلی، اوکی شده و من پوسترش رو تقریبا آماده کردم جز اینکه از بالا دستور اومده گرافیکی ترش کن. گرچه خودم دلم میخواد ساده باشه ولی چاره ای نیست. باید فردا بشینم یه کم بهش ور برم قطعی اش کنم بفرستم بره. بسیار خوشحالم که مجبور نیستم prezi آماده کنم (که احتمالا نوشتارش اشتباهه).
این هفته نه برای asp و نه شبکه کاری دارم و تازه فهمیدم شنبه که آز پایگاه رو جیم زدم کنسل شده. چی از این بهتر. این دو روز رو باید وقت بذارم روی پروژه فروشگاه. این هفته یه میانترم مزخرف هم دارم.
اوضاعم در این لحظه خوبه که جای شکر داره! امروز متوجه شدم بیشتر از هرچیزی، از تصمیم گیری درمورد پروژه می ترسم. از اینکه باز کاری کنم یه چیزی بشه شبیه کارآموزیم. ولی خب، آخرش باید این تصمیم لعنتی گرفته بشه. دلم میگه برم سراغ این استاد جدیده، منطقم میگه برم سراغ لوئیس لیت. آخه لوئیس لیت یه آدم با برنامه و دقیقه و آکادمیکه. و مغزم میگه منو توی مسیر مستقیم نگه میداره و تصمیم های درست میگیره. نمیدونم. واقعا نمیدونم میتونم به خودم اعتماد کنم یا نه. آخرین باری که یک تصمیم مهم گرفتم گند زدم به 13 روز از عمرم و یه شانس شروع خوب.
خب، مهم نیست. فاطمه هیچ تصمیمی مطلقا درست یا مطلقا غلط نیست. من و تو هم سر اون کارآموزی کلی بزرگ شدیم.
خدایا!
ولش کن. هنوز وقت دارم.
بساط الویه رو راه اندازختم و الان میخوام یه چای دارچین نبات داغ بخورم شاید دمای بدنم درست شد.
این چند روز یه مینی سریال وحشتناک دیدم به اسم I am night. قشنگ بود ولی واقعا وحشتناک بود. آدمیزاد واقعا موجود ترسناکیه!
این استاد شبکه این ترم یه آدم باحال عجیب و غریبه که خیلی آشفته لباس میپوشه ولی همه میدونن آدم کله گنده ای هست. یه بار که از بچگی اش- که خیلی سخت بوده- تعریف میکرد متوجه شدم، نحوه لباس پوشیدنش و کارهاش، یه جور لذت قدرت داشتن بهش میده. اینکه حالا که آدم قدرتمندی شده میتونه از اون بچه آزار دیده درونش اینجوری محافظت کنه. اینکه میتونه هرجور هست باشه و هنوز قدرتمند باشه.
معرکه است!
تحسینش میکنم به خاطر این کار. دلم میخواد یه روز اینجوری قدرتمند باشم. یه جور انتقام گرفتن از جامعه ای هست که زمانی باعث درد و عذابت شده.
(اینو خیلی وقته میخوام بنویسم حالش نبود).
و یه چیزی که امشب توی حرف هام با دکی بهش رسیدم اینه که متاسفانه برای بقا توی یه جامعه مردونه، و تفکر مردونه، مجبوری قدرتمند بودنت رو بذاری کنار و با ضعفت – که سلاحته - پیش بری. این تنها راه موفق شدن و پذیرفته شدنه وگرنه مردها نمیگذارند نفس بکشی. برعکس توی دنیای زن ها، باید قوی باشی. مثلا من مجبورم وانمود کنم نصب ویندوز بلد نیستم تا بتونم مخ آقای مسئول سایت رو بزنم که سی دی ویندوز ازش بگیرم! ولی اگه نتونم زیردست مسئول سایت خانم یه پیج باز کنم اشکم رو درمیاره!
جالبه. اگه اینو زودتر میدونستم چقدر مشکلاتی که اصلا باهاشون مواجه نمی شدم. متاسفانه! به قول استاد شبکه، یه دختر هیچ وقت نباید مرد باشه!
+ و آقای خوش عکس جواب داد -اسم بهتری براش پیدا نمیکنم در این لحظه. نمیدونم. همه چیز به نفع منطق پیش میره...
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی