امروز روز مزخرفی بود. در این لحظه خیلی خیلی دلم گرفته. دلم میخواد میتونستم بشینم یه دل سیر گریه کنم. حوصله هیچ کاری رو ندارم. تمام روز خواب بودم یا دور خودم می چرخیدم. بدجور دارم راه میدم به این همه احساس منفی که داره باز میاد سراغم. نمیدونم دلیلش چیه. نمیخوام صدای دکی رو بشنوم که با مامان حرف میزنه و میگه تمومش کنید. نمیخوام بعدش حرف هاشو بشنوم که لابد توضیح میده یا احساسش رو ابراز میکنه. نمیخوام به این فکر کنم که بابا امروز چقدر ناراحت بوده. میخوام مغزم رو خاموش کنم ولی نمیشه. دلم میخواد وجود نداشته باشم. دلم میخواد یه چیزی داشته باشم که بهش پناه ببرم. حتی یک سریال به کار بخور محض رضای خدا پیدا نمیکنم که بشینم سرش و فکر نکنم، نه، حس نکنم. چون واقعا فکر زیادی توی سرم نیست. اصلا ذهنم خالیه. خدایا!
( و همچنان من دارم به حرف هایی دراین مورد گوش میدم)
لعنت.
لعنت.
لعنت.
چیه این زندگی؟
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی
تاريخ: چهارشنبه
11 ارديبهشت
1398 ساعت: 21:43