خرید بک لینک
حسی که الان از پشت میز نشستن و اون لیوان چای کنار دستم و دستم روی کیبورد و نت وصل و آهنگ درحال پخش دارم، شبیه حس یه آدم خسته ولو شده روی مبله! اینقدر راحت و خوب!

امروز با جناب خان رفتیم به گشت و خوب بود. 12 رفتیم 5 برگشتیم. رفتیم پارک ارم کلی موجود زنده دیدیم و من چقدر زده به سرم یه پرنده ای چیزی بخرم، حیف که دکی بفهمه سرم رو بیخ تا بیخ میبره! حیف.

بعد هم که برگشتیم مامان خانم زنگ زد و اعصابمون رو ریخت بهم و من دو ساعت خوابیدم که همش خواب دعوا و اعصاب خوردی دیدم تا الان. نمیدونم چرا اون شهر خراب شده رو ول نمیکنند بیان اصف. من واقعا نمی فهمم چطور این ها انگار حال میکنند با اوضاع موجود. هرچی ما گذاشتیم رفتیم این سه تا هی برمیگردند عقب. آخه داداش عزیز من، به این همه ناراحتی می ارزه این کارهای تو؟ خب ول کن این خانواده رو. گیرم دختره خودش همه چیز تموم. یا مثل مرد برو جلو یا تمومش کن. ولی یه کاری بکن ما رو و خودت رو از این عذاب بکش بیرون. تا کی میخوای ادامه اش بدی؟

ولش کن.

باید بشینم کدهای تعیین شده این هفته رو بزنم برای این فروشگاه که می نویسیم. پروژه شبکه و تمرین های asp هم هست. فردا هم دانشگاه غذا گرفته بودم که برم با لویس لیت حرف بزنم، اعلام کرده توی کانالش که نمیاد. منم نمیرم.

یک سوال خیلی مهم برام پیش اومده که دیروز یه جوابی براش گرفتم ولی الان حس میکنم قانع کننده نبوده، باید جوابش رو مستندتر پیدا کنم. چقدر کار دارم....

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:43

صفحه بندی