خرید بک لینک
امروز رفتم با استادم حرف زدم برای پروژه.

اولش که سر ارائه فاز اول پروژه مهندسی نرم کلی سر به سرمون گذاشت. اما نه یه جوری که دلخورم کنه. بیشتر خندیدیم. میدونم کدی که من میزنم حرف نداره. هرچی نباشه best practice هست و از کسی دارم یاد میگیرمش که ده یازده سال سابقه کار حرفه ای توی این زمینه رو داره. کد رو توضیح دادم، میدونم میدونه کارم درسته. بیشتر گیرش رو مستندات بود.

مریم میگه بیا پروژه رو با هم با بی تفاوت برداریم اما من نمیخوام. حوصله بی تفاوت و اداهاش رو ندارم. سعی میکنه بهم اثبات کنه این آقای .... (لعنتی، خلاقیتم به کل خشک شده، یه اسم مستعار براش پیدا نمیکنم) به کار ما نمیخوره، هیچی حالیش نیست. امروز که توی نصب ninject به مشکل خورده بودم میگفت ازش بپرس اگه بلد بود! خندیدم، میدونستم بلد نیست. طرف جاوا کاره، حتی اگه دات نت کار هم بود و نمیتونست مشکل رو حل کنه به معنی بی سوادیش نبود. سر کارآموزی آدم اوکی بود، کاری به کارم نداشت. ولی واقعا میدونم، دات نت سرش نمیشه. من کمک تکنیکال ازش نمیخوام، خودم از پسش برمیام. اصلا استاد راهنما باید چیکار کنه؟!

خلاصه، گفت با من بردارید باید جاوا کار کنید یا دیتاماینینگ. بهش میگم من از دیتاماینینگ خوشم نمیاد، اومدم سر کلاست خوشم نمیومد! (که طلبکار شد تو همش یه جلسه اومدی و تازه اون BI بود و شاید یک کم بهش برخورد!)

نه، واقعا فکر نمی کنم. دورنمای جالبی داره ولی حوصله وارد شدن به یه فیلد جدید که حدس می زنم خوشم نیاد رو ندارم.

آخرش گفت باشه، دات نت هم اوکیه، منم باهاتون یاد میگیرم!

نمی دونم چیکار کنم. البته گفت میشه یه چیزی توی حوزه microservice و devops هم کار کرد. اما من باید برم درموردش بخونم. باید یه گزارش نهایی هم برای کارآموزی براش بنویسم و هفته بعد فرم ها رو تحویل بدم. یه خوبی که داره چون آقاست توی دانشگاه خیلی بهش احترام میگذارند! مثلا امروز کارشناس گروه اینقدر از خودش احترام نشون داد که جواب سوالش درمورد فرم ها رو (که سوال منم بود) بده، که من کف کردم! حالا من می پرسیدم نگاهم نمیکرد!

خلاصه. موندم دیگه. من از اولش اینو نمیشناختم، یه جوری "یا بخت یا اقبال" باهاش درس برداشتم و ضرر نکردم، الان هم چندان گزینه ای ندارم. فقط لوئیس لیت هست، که اونم ...نمیدونم. دوشنبه برم باهاش حرف بزنم ببینم چی میشه.

از طرفی خودم رو میشناسم من یه اخلاق مزخرفی که دارم اینه که به حرف کسی گوش نمیدم. می ترسم باهاش به مشکل بخورم و دورش بزنم طبق عادت و بد بشه.

جناب خان اینجاست و امروز کلی باهام حرف زد. میگه توی یه چیز متخصص شو. خب من یک ساله دارم برنامه نویسی سایت یاد میگیرم و فک میکنم خوشم میاد. وگرنه مریض نیستم که دوره میرم و کار میکنم. بعلاوه اینکه برخلاف تصور یه آدم عامه، خودم میدونم برنامه نویسی سایت گسترده است و پیچیدگی خودش رو داره و من خوشم میاد از نوع پیچیدگی اش. پس چرا ادامه ندمش؟ فقط باید یه موضوع بدرد بخور پیدا کنم که احتمالا این سخت ترین کاره.

دلم نمیخواد مجبور باشم تصمیم بگیرم.

توی ریپوی گیت به یه conflict خوردم که باید حل بشه.

امروز کلاس آز پایگاه رو پیچوندم رفتم یه سر انقلاب. واقعا حوصله مزخرفات اون خانم ... رو نداشتم. این ترم های آخر تحمل این کلاس های مزخرف سخت تر شده واقعا. حتی درس انقلاب رو بهتر از آز پایگاه تحمل میکنم! یه ERD مشت براش کشیدیم میگه نه، این ERD نیست، فلوچارته! آقا اصلا چه اهمیتی داره چیه، مهم اینه که آماده پیاده سازیه و کاملا هم استاندارد و صحیحه! یعنی یه گیری کردیم از دست خانم! از اول ترم لنگ ERD هستیم. مریم حرصشو میخوره ولی من حوصله ندارم حرص بخورم. حالا که چی؟ 10 بده یا 15 یا 20. من دیگه واسم مهم نیست.

راستش رو بگم، دلم برای بی تفاوت تنگ شده. نامرد. اون تنها کسی بود که از ترم 2 ما رو میشناخت و دات نت کار بود و همیشه بود. حالا یهو این ترم گذاشت رفت دنبال استارت آپش. آره، اگه هنوز بود کی بهتر از اون. لعنتی دقیقا راست کار ما بود. جقدر واسه ما حرف می زد، چقدر نقطه مشترک داشتیم. چقدر میتونست کمک کنه. دلم میخواست بود. ولی نیست. اکازیون هم نیست. همه استادهای خوب ما رفتند. مدیرگروه چقدر با من خوب بود. پادشاهی میکردم! مسئول سایت.... همه چیز یهو چقدر عوض شد. دلم میگیره بهش فکر میکنم. حالا ببین، با کی پروژه بردارم؟ یه لوئیس لیت از استادهای قبلی مونده اونم که کلی مورد داره...لعنت به این روزگار!

دلم یکی رو میخواد که بهم بگه چیکار کن، و درست بگه، و من بهش اعتماد کنم و دیگه اینقدر آشفته و سردرگم نباشم. بدترین قسمت همون نداشتن اعتماد به آدم های موجوده.

فعلا تنها چیزی که کمی از این سردرگمی کم میکنه پیتزاخوره. حداقل یکی هست که به خودم بگم میخوام مثلش بشم. حیف حتی با اونم نتونستم یه رابطه درست برقرار کنم که حالا ازش کمک بگیرم.

مثلا یکی از آرزوهام اینه که میتونستم با بچه ها یه گروه نرم افزاری راه بیندازم. باحال نمیشد؟

چقدر آرزوی از دست رفته توی شریعتی دارم.

بی خیال.

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:43

صفحه بندی