خرید بک لینک

آرزومه یک بار توی زندگی اولویت یکی بودم! حتی وقتی میرم خونه هم همیشه یه جریانی چیزی هست که کل انرژی همه رو معطوف به خودش میکنه. یا مثل همیشه اتفاقی افتاده که نباید از کسی انتظار داشت. نباید از مامان انتظار داشت، از بابا، از دکی، از هرکی.

الان توی فاز خودتخریبی، خود قربانی پنداری و بدبختی هستم! خواب درست ندارم. این خونه لعنتی خیلی کوچیکه. صبح عملا از چهار بیدار بودم. بلند شده رفته توی آشپزخونه وایستاده به سوسک کشتن با اسپری. خب یه بدبختی یک متری اون آشپزخونه خوابیده. چرا یه کم ملاحظه نمیکنی. اصلا اون موقع صبح میری توی آشپزخونه که چی.

بعد تازه صبح یقه من رو گرفته به خاطر اینه که تو ظرف های دیشب رو نشستی! بلند شدم جنازه سوسک ها رو جمع کردم، هال رو جارو کردم. الان تازه میخوام برم دانشگاه. اصلا چند روزه حال جسمی درستی نداشتم الان هم که این اوضاع روحیه امه. دیروز کلا قفل بودم.

خسته ام. منتظرم. می ترسم. بی حوصله ام. کودک درونم نیاز به محبت و توجه داره. میشینم وبلاگ های مردم رو میخونم رو باهاشون همزاد پنداری میکنم! واقعا زندگی چه ارزشی داره؟ یک چیز اجباری روتین بی معنا. دلم میخواد سربه تن این زندگی نباشه. در این لحظه هیچ چیز معناداری توش پیدا نمیکنم.
کاش میتونستم بنویسم. دلم برای سیمین و دکتر تنگ شده. ولی خیلی وقته قفلم واسه نوشتن.

+ داشتم فکر میکردم مریضی این دفعه بابا یه چیز کاملا روحی بود که یه بازخورد جسمی پیدا کرد! به گمونم اونم مثل من خسته شده بود از محکم بودن ولی نمی تونست نباشه!

+ راستش یه وبلاگ نویسی این اطراف هست که نوشته هاش به من یادآوری میکنه توی سر مردها چی میگذره. یعنی یک جنبه ای از جنس مذکر رو نشونت میده که معمولا رو نمیکنند ولی ته حقیقتشونه. دیروز داشتم فکر میکردم چرا اینا رو اینجور مکتوب و مستند میکنه، بعد الان فکر میکنم به شجاعتش باید آفرین گفت! دخترا که ته حقیقت ندارند. هرچی هست توی یه نگاه قابل خوندنه....!

+ با وجود احترامی که برای یکی از مخاطبین وبلاگ که امیرکبیری هست قائلم دلم میخواد چند تا چیز رو به روز به این استاد امنیت امیرکبیری این ترم بگم:

-اگه تو از نخبه های امیرکبیری، بقیه شون چی هستند دیگه؟! (توهین کرد به ما دانشجوهای .... وگرنه کارش نداشتم).

-استاد خیلی نگاهت به دانشجوهای اینجا جنسیتیه. اذیت میکنه. ما رو توی خیابون که ندیدی، ما توی مکان مقدسی به اسم دانشگاه هستیم و شما قبل از اینکه آقا باشی استادی و ما قبل از اینکه حاج خانم باشیم دانشجو. (چون دانشگاهه)

-در لفافه به استاد ما دکتر ح! توهین نکن، ما می فهمیم و هیچ خودشمون نمیاد.

-اومدی دانشگاه دخترونه ما رو ... فرض نکن و خودتو ... خبری نیست به خدا.

-دلم میخواد. بالاخره یه بار به اسم کوچیک صدام بزنه( میزنه یه عده رو ) و اون موقع بهش بگم رابطه استاد شاگردی حد و مرز داره و من رو با اسم کوچیک صدا نزن. آخ حال میده!

دیوانه است. مشکل داره و کاریش هم نمیشه کرد... امروز دیگه واقعا مزخرف می گفت. اسمشو میذارم جامدادی. دلیل داره دلیلشم توی مزخرفات امروزش مبرهن هست.

+یعنی این ازدواج کنه چی میشه...

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 19:30

صفحه بندی