خرید بک لینک

امروز روز خوبی بود.

نه که سردرد نداشتم و کلا نابود نبودم! سر کلاس روش پژوهش خواب بودم. بعد رفتم سایت. الیس زود اومد. مجبور شدم درس دادنم رو جمع و جور کنم! بعدم که نمو شده می پرسه دیگه فهمیدین؟ یکی از بچه دست گرفته میگه من هیچی نفهمیدم.
نابود شدم یعنی! (تو ذوقم خورد نه که به خود گرفته باشم!)

کلا نیمه دوم کلاس رو رفتم کتابخونه. یعنی حوصله هم نداشتم. سر انگولار هم خیلی حواسم جای دیگه ای بود. کلی سر مایکروسافت با الیس کل کل کردیم. خیلی خندیدیم. حالا دیگه با گیت هاب هم کج افتاده. به ویندوز چیز میگفت، بهش میگم پس از صبح تا حالا با چی کار میکردین؟! (حتی نوشتن این ها باعث تشدید این سردرد لعنتی میشه ولی دلم نمیاد حس خوبش از دست بره).

خلاصه، پروژه ام رو اومدم به بچه ها نشون بدم ترکید. نمیدونم یه مشکلی سر ارتباط با دیتابیس پیدا کرده.

بعد از کلاس فریمورکی که خودش با جاوا نوشته بود رو نشون بچه ها داد، به من گفت بمون ببین.

خیلی توپ بود. اصلا کف کردم. خدایی خیلی حالیشه. یه بخش پروژه جاوا و یه بخش انگولار generate می کرد. به بچه ها گفتم کد انگولارش رو به من هم بدید. میگه خب خودت ببر اجرا کن. میگم IDE اش رو ندارم. میگه نصب کن. میگم اصلا غدغن هست intelij روی لپ تاپ من!

البته که کم نیاورد یه جوابی داد!

آیا من در 8 سال آینده به با سوادی اون میشم؟

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 19:30

صفحه بندی