روزها خیلی آشفته ام. از صبح که بیدار میشم عصبی ام که دلیل اصلی اش معده ام هست. نمیتونم درست چیزی بخورم، از طرفی گشنگی اذیتم میکنه. این همه اش تاثیر استرس کنترل نشده من سر هرچیز کوچیکیه. مثلا زنگ میزنم خونه جواب نمیدن استرس میگیرم که باز چی شده. بعد ناهار می خورم و می افتم. یه دوسه ساعت میخوابم بیدار که میشم کم کم اوضاعم درست میشه. این ساعت ها که میشه اوج تمرکز و ارامشه. اما هرچی دیرتر میخوابم صبح حالم بدتره! دچار یه vicious circle جدی شدم!
این سری سبد خرید توی angular خیلی خیلی اذیتم کرد. راه اندازی redis و api زدن براش راحت بود. مشکلم با انگولار همه اش هم برمی گشت به ندونستن یه سری مفاهیم پایه مهم. مثل lifecycle ها و نحوه ارسال دیتا بین کامپوننت ها. هنوزم درست نشده. خیلی انرژی ازم گرفت. باید جمعش کنم زودتر. ترجمه های جدید منتظرمه. درمورد dotnet core 3 و unit test بود، نمی تونستم توی یه روز دوبار نه بگم.
این ها همش حرفه. من هرچی فکر میکنم خودم انتخاب میکنم. خودم انتخاب کردم با عقلم که نمیخوام فعلا برم توی تیم برنامه نویسی اش، با همون منطق هم با قیمت قبلی ترجمه جدید گرفتم. شاید منطقی نیست. ولی اگه نبود، چرا پیشنهاد اصلی اش رو رد کردم؟
ترجمه راحته. بین این سروکله زدن هام با کار خودم زنگ تفریحه.
فردا جلسه اول کلاس زبانه.
روزا خیلی دلم تنگ میشه. امروز داشتم فکر می کردم چه تصویر پرفکتیه، آدم فارغ التحصیل بشه، توی شهری که دوست داره- تهران- با خانواده ساکن باشه، و با یه خیال راحت و آرامش خاطر وارد بازار کار بشه! به آرامش و خانواده نیاز دارم. خانواده ای که کنارم باشه نه فقط پشتیبانم. میدونم انتظار زیادیه، ولی دلم میخواست جور دیگه ای باشه.
بی خیال. حوصله افکارم رو ندارم. امروز گشنم بود توی آشپزخونه می گشتم فکر میکردم چی بخورم، گفتم خدایا چرا یکی نیست یه چیزی بده بخورم؟! مسخره است ولی وقتی اعصاب نداری همین فکر میتونه دیوانه ات کنه!
چای ام هفت غل شد! :-)
برم مشکل درست نشون داده نشدن شمارنده ایتم های سبد رو درست کنم. شاید فاز بعدی الستیک باشه، یا شروع سرویس order با ddd. آخ، باید تغییر قیمت محصول توی سرویس محصول و تاثیرش رو سبد خرید رو هم چک کنم.
+یه چیز بامزه بگم بخندین.
استادهای آقا که اولین ترمشونه میان دانشگاه ما خیلی دیدنی هستند. یه جوری کیفشون رو میچسبند و سرشون رو می اندازند پایین و میرن اینور اونور (که یعنی مسیر مستقیم کلاس تا دفتر اساتید) و از ششصد کیلومتری یه دختر که رد میشن ببخشید میگن، انگار اومدن یه سیاره دیگه و ما آدم خورک هستیم![]()
جالبه. همه آدم ها یه جورند. فقط جورهای مختلفی نقش بازی می کنند.
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی