خرید بک لینک

نمیدونم تصمیم درستی بود یا نه. امیدوارم یه پشیمونی نشه برام. همین الان پیتزاخور زنگ زد و من برای اولین بار بهش گفتم نه.

میخواست فردا یه جلسه حضوری بذاریم با هم. گفتم خبری ازت نشد من تایمم رو پر کردم.

اعتراف می کنم خیلی کیف کردم. گفت چه (غلطی) کردی؟!

میدونی، در حقیقت حرفم این بود که حاضر نیستم برای Jquery زدن برات تایم خالی کنم...

خلاصه توضیح دادم. اینقدر نامرد هست که اسم هم کلاسی ام رو بپرسه ازم که یعنی باشه میرم به اون میگم.

(آره برو زنگ بزن. ساده تر و بیکارتر و کم خرج تر از من پیدا نمی کنی).

قطع کردم اینو بنویسم زنگ زد دوباره. گفت مهندس بیا یه حرکت انتحاری بزن. پول کلاسی که رفتی رو ما بهت میدیم، بی خیالش شو. خدایی فکر نمیکردم تا این حد پیش بیاد. خنده ام گرفت. گفتم خب تو چقدر وقت میخوای. گفت 4 روز، 8 ساعت.

دو روز و نصفی براش ردیف کردم به عنوان تایم آزادم. همین جوری اش هم امروز دانشگاه نرفتم. فوقش باقی اش رو هم نمیرم. دانشگاه مسئله ام نیست. به قدر کافی وقت میخوام برای پروژه ام. وقتم الان خریدنی نیست. به خصوص با آدمی که حداقل 3 بار به طور آشکار قرار گذاشتیم و بهم زده و عبارتی stood me up 3 times! قابل معامله نیست.

ولی اگه با این تایم کم اوکی بده مطمئنم تلافی این کارمو درمیاره. دیگه اینقدر میشناسمش. نه گفتنم براش سنگین بود...قلبا امیدوارم اوکی نده. حوصله کارشو ندارم.

ولی نه گفتن چه کیفی داره. باید بیشتر تمرین کنم!

+بدجور توی سبد خرید گیر کردم.

+ایمان اگه اینو میخوانی مرسی از راهنمایی ات. ثبت نام میکنم اگه پروژه ای گرفتم حتما بهت میگم ;-)

+And here comes the "grown up" in me, telling me wtf are you doing?! Wasn't it what you wanted all this time? Why did you act like a little kid and bailed out? I can't give her any reasonable explanation. I think I might have screwed up this time. I guess I must apologize. At least that's what she is saying.

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 19:30

صفحه بندی