خرید بک لینک

یک ساعتیه بیدار شدم و ترجیح می دادم باز هم بخوابم. بعضی روزا اینطوری میشم. نه دلم میخواد با کسی حرف بزنم نه کسی جلوی چشمم باشه. کاش میشد روابط حضوری رو هم مثل ایمیل باهاشون برخورد کرد. هروقت دلت خواست بری سراغش و جواب بدی! احتمالا به خاطر بیش از حد تنها بودنه. یک هفته صبح تا شب تنها باشی عادت می کنی به نبودن هیچ کس. به سکوت محض. به تنها صبحانه خوردن، از لحظه بیدار شدن تا خوابیدن آهنگ گوش دادن. این دو روز صاحبخونه برای طبقه اول حصارکشی و از این جور کارها میکرد. درست زیر پنجره آشپزخونه بود. خیلی روی اعصابم بود.

موسم رو باز کردم تمیز کردم بازم درست نشد:(

یکی از پسرهای کلاس زبان دهم ریاضیه (چندم ما میشه؟! دوم دبیرستان؟). دیشب موضوع صحبت من این بود که چرا مردها گریه نمی کنند؟! بهش میگم تو گریه میکنی؟ یه جوری گفت شاید که اگر میگفت آره کمتر باور میکردم! خیلی بامزه است. این دبیرستانی های کلاس خیلی گناه دارند. یه جوری خیلی خسته و بی حوصله اند. اصلا انگار توی یه دنیای دیگه زندگی می کنند. منم که دچار Existantial crisis شدم. یه دهه شصتی مجرد هم داریم که استاد میخواد براش آستین بالا بزنه و یه پزشک هم هست که همش داره درمورد چیزهای تخصصی حرف میزنه و خیلی جدیه! یه دختر دیگه هم هست که از اینکه الکترونیک خونده ناراضیه و حس میکنه همه مشکلات زندگی اش به خاطر این مسئله است. این دهه شصتی مجردمون جلسه پیش می گفت دنیای مجردی سیاه سفیده. انگار که رنگی توش نیست.

لعنت به کپچرها. بعد از گرفتن 4 قسمت چیزهایی یادم میاد که می تونستم بگم و نگفتم. از طرفی هرچی بیشتر بگم پول بیشتری بهم میدن، از طرفی حالش نیست از اول بگیرم. آخه انصافا حق مطلب هم ادا نشده. باید یه جور بچپونمشون توی ویدئوهای بعدی!

ولی دارم اعتماد به نفسش رو پیدا میکنم. الان دیگه حس می کنم این کاره ام! خیلی حس خوبیه. اگه تنها باشم و آروم باشم حتی از این کار لذت هم می برم. اما وقتی تنها نیستم...جدیدا وقتی تنها نیستم حرف زدن بلند با خودم هم سختم میشه. نمیدونم چرا. این تنها چیزی بود که توش راحت بودم. انگار ارتباط بین این یکی و اون یکی قطع شده! خیلی بده. توی خودمم الان سکوت محضه.

دیشب از انقلاب تا تئاترشهر رو قدم زدم. خیلی حال میده. بی خیال از همه چیز و همه آدم های دور و بر.

یه فیلم جدید پیدا کردم که حجمش بالاست. فعلا نتونستم دانلودش کنم. ولی خیلی دلم میخواد ببینمش. یه فیلمی این سری گرفتم که باز یکی recommand کرده بود. افتضاح بود. چرا سلیقه بعضی ها اینقدر عجیبه؟ من دیگه نباید به recom های بقیه گوش کنم!

راستی از دست راست یه سوتی گرفتم! دوتا از بخش های آموزش رو جا انداخته بود. منم به پیتزاخور گفتم. دیروز بهم زنگ زد گفت مگه میشه؟! حتما تو نفرستادی؟! آخرش هم مجبور شد قبول کنه جا انداخته. من و این آقا حتی توی یک جا هم کار نمیکنیم و اینقدر با هم خوبیم!

چرا از بین همه روزای مزخرف هفته عدل باید شنبه تعطیل باشه؟ شنبه تنها روز خوب من :( باید تمرین های این سری بچه ها رو یه نگاه بیندازم. درحد سوتی ندادن

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:16

صفحه بندی