خرید بک لینک

بیرون صدای بارون میاد. امشب هم زیر بارون ملایمی که میومد قدم زدم. خیلی کیف کردم. برای کلاس به رایتینگ معرکه نوشتم. شدم همون فاطمه چهارسال پیش. آقای CopperSmithCity حال کرد. حال کردها! خودمم لذت بردم. برای خودم نوشتم اصلا. امشب سر کلاس درمورد human right of freedom of conscience حرف زد. فکرم رو درگیر کرد. فکرم رو درگیر میکنه حرفاش. هفته دیگه نیستم. دلم میخواد باشم. کلاس هاشو دوست دارم. بعد جدیدی توی زندگیمه. امیر بیشتر از همه ما میره تو فکر. اول فکر میکردم شاید مخالفه. بعد متوجه شدم اون بیشتر از همه می فهمه! هرکی بیشتر می فهمه بیشتر می ره توی فکر.

درمورد این موضوع بعد حرف میزنم اگه جالب بود. امشب هی میگفت منو تو اینستا follow کنید. بهش میگم. What's in it for us?!

فوری نتیجه گرفت که اصفهانی ام! اون روز هم دست راست فلشم رو دیده بود میگفت به خدا منم اصفهانی ام، ولی دیگه مثل تو نیستم!

جالبه که خودم رو اصفهانی می دونم!

بگذریم. بالاخره به پیتزا خور پیام دادم. عجب آدمیه. میگم فیلم ها اوکی بود؟ میگه هنوز ندیدم ولی تو ادامه بده! آقا! آقا بحث حساب کتاب و پول چی میشه ؟!

چی کارش کنم.

امشب آقای ع بعد ده قرن پیام داده که آدرس جدید شرکت سابق رو میخوام. داری؟ نچ. از یکی برام بگیر. میگم از افشین میتونم بگیرم ولی چرا باید بهم بده ؟!

اصلا به من چه؟ تا حالا فکر میکردم اون شرکت رفته توی زمین! عجب جای مزخرفی بود. تازه نگو از نواب رفته قلهک! هرچی توی این مملکت دروغ گوتر و دزدتر، جایگاهت روز به روز بهتر میشه.

بگذریم. حوصله شو ندارم. بچه ها کلاس عصر الیس رو کنسل کردند. اما می دونم صبحش تشکیل میشه و این بچه مثبت ها میان. وقت داره پروژه ام رو ببینه. اگه خودش نخواهد دو در کنه! دلم برای شنبه تنگ شده.....

+ گاهی فکر میکنم قوانین انسان خیلی پیشرفته تر و عالی تر از قوانین خداست.

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: شنبه 4 آبان 1398 ساعت: 12:34

صفحه بندی