اینقدر خسته ام که دلم می خواست الان خونه توی رخت خواب باشم ولی به جاش توی راه اموزشگاهم. امروز همش درحال دویدن بودم. از صبح که برسم به کلاسی که دریغ از یک ثانیه اش که ارزشمند بوده باشه، تا اون موقع که رسیدم خونه و مثل جت دوش گرفتم و یه ناهاری خوردم که نفهمیدم چی بود و یه ویدئویی که ضبط کردم و حالا.
کلاس معماری که باز عقب افتاد. دارم میرم 9 تا ویدئویی که گرفتم رو تحویل بدم که میشه 2 ساعت کار خالص!
دو قسمتش مونده که اگه بخواد باید بهم وقت بده. آش رشته که نیست بریزی قاطی کنی بذاری سر سفره؟!
بچه ها پروژه شون رو از هم جدا کردند. امروز یکی شون با من قهر بود. عملا می گفت تقصیر توئه. آخه هفته پیش ندا از من پرسید به نظرت من حق دارم الان پروژه ام رو از میم جدا کنم، منم گفتم آره. تو فقط یه بار پروژه لیسانس میدی، حق داری. ولی واقعا تنها از پسش برمیای؟!
بعد هفته بعدش اومد گفت جدا کنیم. صاف هم گذاشت کف دست میم که آره من گفتم حق داره!
خب تقصیر من چیه؟! من فقط honest opinion خودم رو گفتم. به من چه بین اونا چی شده و چرا ندا این تصمیم رو گرفته؟! بهرحال نباید می گفتم. می دونی چیه؟ اصلا من اکثر اوقات توی چیزهایی دخالت می کنم که بعد همینطوری سر خودم خراب میشه. دیگه تصمیم گرفتم کامل خودم رو بکشم کنار. انگار که استاد پروژه مون جداست. به من چه که الیس همه اش اون ها رو ارجاع میده به من یا منو می زنه توی سر اونا. خب من چیکار کنم؟ مگه من گفتم با این استاد بردارند، یا این موضوع رو بردارند؟ یا مثلا من گفتم ندا پروژه ات رو جدا کن؟! بعدهم نه که دوستی این ها این چهارسال ذره ای ارزش داشت که حالا برام مهم باشند؟ من تمام تابستون این دو سال تنها بودم توی این شهر یکی شون یه بار نگفت تو زنده ای؟! الانش هم نمیگن. هرکاری میکنند کاری به من ندارند فقط سوال اگه براشون پیش بیاد میان سراغ من.
طرف اومده میگه فلانی شماره پیتزاخور رو بده من ازش برای پروژه کمک بگیرم. پولشو میدم! بعد میگه خب شماره نابغه رو بده. میگم عزیزم تو سوال داری بپرس من جواب میدم. این آدم هایی که میگی جواب منو نمیدن که می شناسندم. تو فکر میکنی همه مردم مثل من علاف هستند؟! یا کمبود .... دارند ؟! تو که سه ساله آویزون منی، بپرس جواب میدم.
نمی پرسه چون نمیتونه بپذیره من میتونم جوابشو بدم. من همین الانم عملا استاد راهنمای خودمم هستم! الیس چیکار میکنه خدایی؟ نه دات نت بلده نه کمک میکنه. نه اصلا میدونه پروژه من چیه؟! خیلی هنر کنه میگه فلان چیز هم خوبه بیار توی پروژه ولی من بلد نیستم!
هی.
ولش کن. حالا خوبه اون هم کلاسی که قبلا وبلاگم رو پیدا کرده بود یکی از همین ها باشه. اگه هست من عذرخواهی میکنم این برداشت من از وقایعه و نمیخوام توی دنیای واقعی چیزی درموردشون بگی. لطفا اگه میخونی نشنیده بگیر....
راستی دیشب از جناب خان می پرسیدم با این پول که از تابستون جمع کردم چیکار کنم؟ امروز اتفاقی حرف های فتحی رو گوش میدادم که میگفت یکی رفته از امام صادق همینو پرسیده. امام صادق پولش رو گرفته داده یه کار خیری. بعد هم یه سند بهش داده از یه خونه توی بهشت. چند وقت بعدش هم طرف میمیره میاد توی خواب یکی و میگه الحق که وعده اش حق بود!
اگه استعاری هم بگیریم همه چیز رو، داستان هم بگیریم، قشنگه. این پول باید خرج بشه. چه سرمایه گذاری بهتر از کار خیر؟! البته الان که پولی وجود نداره چون بخشی اش دست پیتزاخوره و بخشی اش رو قرض دادم. ولی در کل، فکر قشنگی بود. دوست داشتم...
عاشق این هوام. میخوام برگشتنی کلی راه برم. هرچی غمگین تر بهتر...
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی