خرید بک لینک

خب من امشب برای سومین بار پیشنهاد پیتزاخور رو رد کردم. آقا لنگه نیرو هست بدجور. هر دو دقیقه یه بار هم میگه پول خوبی هم بهت میدم. امشب بهش میگم برای پولش نیست. میگه آهان پس بچه مایه داری :-) میگه پس من فرداشب بهت زنگ میزنم. میگم واسه چی؟! واقعا فکر میکنه من با کله میدوم واسه کار واسه اون؟
چه میدونه من چند وقته به خودم وعده میدم با پولی که اگه باهام بالاخره قرارداد ببندند بگیرم یه کاپشن درست و حسابی برای خودم می خرم. یا اینکه قرن ها از آخرین باری که یه مانتو نو خریدم میگذره. دقیقا یک سال. پارسال این موقع بود. چقدر چیز که کلا بهشون فکر نمی کنم که نخوام.
قول دادم برای خودم کاپشن بخرم با اولین حقوق اینجا. بعد یهو پنج شنبه بود که زد به سرم که این بهرامی قرارداد نمی بنده اینقدر دپ شدم که نگو. آخه تا قبلش دلم رو خوش می کردم که اگه نبنده اون ضرر کرده نه من. پنج شنبه فکر کردم نکنه اونم همین فکر رو میکنه! و به خودم گفتم کاپشن بی کاپشن! تو نباید به این موضوع این قدر وابسته بشی.
راستش این چند روز پویا یه کم رو مخه. نمی دونم من حساس شدم یا نه. بهرامی به نظرم آدم بدی نیست. خودشم با سواده. تا الان دیگه وارد فرگشت دوم پروژه هم شدم! اما این پروژه رو به لانچه. بعدش چی؟ خدایا!
راست میگم. پولش برام مهم نیست. رفتن به اونجا رو دوست دارم. محیطش رو هم دوست دارم. مسیرش هم نزدیکه. چیز هم یاد میگیرم. الان دارم به بهرامی فرصت میدم. همون جور که تموم تابستون به پیتزاخور فرصت دادم و ازش استفاده نکرد و الان خودش ضرر کرده. این قدر به بهرامی فرصت میدم که از اونم بگذرم. نمیدونم. شایدم من دارم اشتباه می کنم. شایدم دارم گند میزنم. ولی میخوام پای انتخابم وایستم.
امروز نابغه رو دیدم. دیدم که هیچ حس بدی نسبت بخش ندارم. حتی میتونستم دوستش داشته باشم، حس قدرت کنم که کسی که یک سال از من بزرگتره بازم داره اونجا درس میده. حس کردم ازش کمی رد شدم. نه که از نظر حرفه ای، از نظر شخصیتی. حس کردم فاطمه الان فاطمه سه ماه پیش نیست. نسبت به خودش پیشرفت کرده! این معرکه است.
ولی قرار شد فیلم های mvc core رو بگیرم براشون.
راستش هیچ وقت فکر نکرد از من بپرسه چی میخوام. فقط پیشنهاد خودشو داد. یه بار هم که بهش گفتم بهم خندید- که تو رو از الان نمیشه برد سر پروژه ای که از صفر شروع بشه- لعنت بهش. چقدر براش تسک انجام دادم. آره درسته من و اون به یک اندازه در این رابطه سرمایه گذاری کردیم. ولی من خسارتم پذیرفتم و گذشتم.
خدایا. می شه با بهرامی اینجور هست؟ نمیدونم. واقعا کار رو سپردم دست تو و خودم زدم به بی خیالی.
اما حقیقت داشت. پول واسم مهم نبود. کاش یه بار با خودش فکر میکرد چی باعث میشه کسی که بچه مایه دار هم نیست پول براش اولویت نباشه...و چی شد که اینجور افتاد به نه گفتن وقتی هرچی می گفتم میگفت بله.
تمام راه تا شمرون پیاده اومدم.

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 5:36

صفحه بندی