بعضی چیزا یهو که جمع میشه روهم واقعا قابل تحمل نیست. امروز الیس فقط نیم ساعت دیرتر آمد. گفت دیر میرسه با بچه ها یه کاری بکنم. کشتند من رو. یعنی یکی دو نفرشون هستند که واقعا اذیت میکنند. بچه ها خوبی هستند، اما اذیت میکنند. به بدبختی یه برنامه من در آوردی دادم بنویسند سرشون رو گرم کردم. به درسم که گوش نمی دادند.
بعد هم به الیس که 2 رسیده بود گفتم دارم میرم و الان توی راه خونه ام. ولی به قدری که لازم بود گریه کردم! نمیدونم. همه چیز جمع شده رو هم. الیس، کلاس تحلیل، پروژه، بچه هاش، درس ها. خسته ام از همیشه بار همه چیز رو به دوش کشیدن. دلم یه کم مواظبت می خواد.
+بازی هاشون از الان شروع شده. بابا ملت اینقدر .. نباشید! چرا هنوز بعد از این همه سال یه حقه روتون جواب میده. شما اصلا ناقض تکامل هستید!
+ اگه از این استاد زبان ما یه دونه توی هر مدرسه/ دانشگاه/ کلاس بود، این مملکت الان خیلی تغییر میکرد. اصلا فکر کنم زبان مغزشو باز کرده. باز کنید اون مغزهاتون رو. بخونید، بشنوید. یه کم روشنفکر باشید. بفهمید چه خبره توی جامعه ای که زندگی می کنید. هی من میخوام از این حرف ها این جا نزنم...
+ از بچه ها یکی بود گیر داده بود استاد نمیاد. ما بریم. ما تایم دوم نیایم. اگه 45 دقیقه استاد نیاد ما میتونیم بریم. میگم آخه پس من 45 دقیقه که چه عرض کنم، یک ساعت و نیمه داره چه غلطی می کنم اینجا؟ من درختم؟! ششصد دفعه تابع بازگشتی رو توضیح دادم. دو تا برنامه نوشتم. لامصب اگه می دونستم دیر میاد از قبل یه تمرین براشون آماده می کردم. اون وسط کلاس مجبور شدم تمرین پیدا کنم براشون. تازه تمرینی که خودم بلد باشم گیر نکنم توش. یه سوال پرسیده از امتحان و پروژه میگم من نمی دونم. من که با این استاد این درس رو نداشتم. میگه اگه نداشتی پس الان اینجا چیکار می کنی؟!
می خواستم بگم فسقلی وقتی تو نحوه تعریف متغیر هم نمی دونستی ما با بی تفاوت برنامه دزد و پلیس می نوشتیم. این چه حرف ... که می زنی؟
بعد دو ساعت اینترفیس رو با مثال توضیح دادم میگم حالا خودتون بنویسید، اصلا یه سوال هایی می پرسند که آدم دیوانه میشه. میگم من گفتم این ها رو. (لج کرده بودم دیگه اینجا) میگه حالا چی میشه اگه دوباره بگید؟!
این خانم سین یه تمرین به اصطلاح خفن شطرنج از اینترنت آورده نوشته، گیرم فهمیده، دور برش داشته که خیلی دیگه نابغه است. من واقعا دنبال یه راهی هستم که حالشو بگیرم یه جوری! یکی شون هست از قضا اصفهانیه اینقدر بچه آروم سر به زیریه. قشنگ امروز اولین نفری بود که تمرینشو نوشت. اینو میگن دانشجو! بی ادعا و کار درست.
بابا، به خدا من بیکار نیستم یک ساعت و نیم با شما سروکله بزنم. که اگه می فهمیدید دارم لطف میکنم از خود مایه میذارم، اصلا دوستتون دارم بچه های باحالی هستید. ولی یه کم کم می فهمید. حداقل یه بار اضافه نباشید.
به خدا اینقدر خسته بودم بعد از کلاسشون که دلم به حال خودم می سوخت. بعد آقا بالاخره اسنپ گیرش اومده رسیده دانشگاه شسته رفته سر 2 رفته سر کلاس!
میگم آقا ساعت 12 شب جمعه آخرین مهلت ارسال تمرین. بعد همه میشینند 12 رد بشه تمرین می فرستند. فرداش هم میان آسمون ریسمون می بافند یک هفته نتونستیم بنویسیم.
تازه من خیلی باهاشون میگم و می خندم. ایراد کارمم همینه. اگه می تونستم جدی باشم اینجور اذیت نمی شدم. میگه واسه چی برنامه معکوس کردن رشته به روش بازگشتی بنویسم وقتی تابعش آماده هست؟! این دیگه تفکر هنرستانیه. بچه ما اینقدر کارهای بی معنی کردیم نپرسیدیم چرا!
باید یه سوال ACM سخت برای هفته بعد براشون پیدا کنم ببینم میخوان چی بگن. یه چیزی که جوابش توی اینترنت نباشه.
بعد طلبکارم هست که چرا نگفتی توی جاوا متد Substring هست! ما خودمون گشتیم. (قشنگ طلبکار بود).![]()
خدا به خیر کنه. اینا حول و حوش 80 هستند. نسل بعد اینا چی باشند خدایی....
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی