خرید بک لینک

ماگم رو گذاشتم ولی برگه یادداشت هام رو آوردم. در جواب بهرامی که پرسید فردا میای به جای بله گفتم انشاا...! ماگ نشونه بخش احساساتی منه که دلش میخواد هنوز امیدی باشه. برگه ها رو بخش منطقی من آورد، با فکر اینکه چیزی از دست نره. گرچه چیزی هم چندان به کار نمیاد توی اون برگه ها. فرایند تعریف فراخوان و پکیج و... به کار چی می خوره؟

این تصمیم برام خیلی دردناکه چون دلم میخواد برم. جاشو دوست دارم، آدم هاشو دوست دارم، پروژه رو دوست دارم. ولی خودم رو پیدا نمی کنم توی کار. مدت ها منتظر می مونم بهم کاری بسپارند. و این خیلی بیشتر اذیتم میکنه. میدونم بهرامی فرصت نداره و الان موقعیت ناجوریه توی پروژه، ولی خیلی از کارها هست که حرفش می شه و من میدونم می تونم انجامش بدم ولی به من assign شون نمی کنه. گاهی فکر میکنم منتظره خسته بشم و خودم نیام. شاید اونقدر nice هست که نخواد مستقیم بگه. میدونم چیزهای زیادی هست که بلد نیستم اما کافیه یه بار یکی برام توضیح بده.

امروز یه کاری گفت بکنم که خودش فقط یه بار جلوم انجام داده بود و کوچیکترین توضیحی نداده بود، ولی من امروز انجامش دادم! حس تعلقی ندارم. هجده روز کار کردم و انگار هیچ. نمیدونم چه حسی دارم. برای یک بار هم که شده یه جایی پیدا شد که همه چیزش عالی به نظر می رسید. ولی بهرامی درست منو هندل نمی کنه و من هم خیلی صبر به خرج دادم. مشکل اینه که الان به این وقتم که اونجا تلف میشه خودم بیشتر احتیاج دارم. به اینکه روی پروژه ام تمرکز کنم و تمومش کنم توی این یک ماهه باقی مونده. دیگه نمی ارزه. و حیف که نمی ارزه. شایدم یه توجیهه.

دلم می خواد میتونستم براش توضیح بدم که مشکلم چیه. اما نمیتونم. نمیتونم حرف بزنم. و میدونم الان موقعیت خوبی برای چنین مکالمه ای نیست.

دلم گرفته امشب. ساعت 9 میزنم بیرون برم ترمینال جنوب که برم شهرکرد. از اونجا با الی برم سمیرم که فردا حدود نه صبح اونجا باشم. فردا شب عقد داداشمه. جمعه باز برگردم تهران. پول ریخته به حسابم که برم لباس بگیرم ولی من روی لباس های 4 سال پیش حساب کردم. میدونم اندازه اند. نمیدونم چه شبی باشه فردا شب. حوصله دیدن اون همه آشنای دور بی ربط رو ندارم و بدتر احساس عذاب وجدان می کنم که حوصله ندارم.

یکشنبه که برم سر کلاس دیگه بیکار بیکار خواهم بود و این احتمالا تایم کلاس رو هم برام سخت تر میکنه.

شنبه عصر قراره با یکی از استادهای دانشگاه یه مصاحبه ای داشته باشم. بیشتر محض فان تا جدیت. دلم میخواد تا ابد دیگه پام رو توی هیچ شرکتی نگذارم. چقدر زمان برد که با اینجا مچ بشم. دلم برای پویا هم تنگ میشه با اون همه غر زدنش... برای همین دلم گرفته. خیلی سعی کردم این بار دیگه بند بشم و نشد.

الان احساس خالی بودنی دارم که با هیچی پر نمیشه.

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:47

صفحه بندی