کاش زودتر این دوره از زندگی ام تموم میشد. از این همه دوندگی و فشار خسته ام. فقط میخوام پروژه ام تموم بشه، کلاس معماری تموم بشه، دانشگاه با این 12 واحد بی معنی تموم بشه. عقد حامد بگذره تموم بشه. و من زندگی اش نکنم.
از دیروز درگیر یه خطایی توی is4 شدم موقع استفاده از authorize attribute بالای اکشن و نتونستم حلش کنم. این مشکل اتصال به Sal server از داخل داکر کانتینر هم هیچ وقت واقعا حل نمیشه. با ید اینو از یکی بپرسم. ولی کسی نیست.
فردا پیتزاخور ازم ویدئو می خواد. نمی دونم چی بشه بگم.
آیا من خیلی عجیبه که از مراسم هایی مثل عقد و عروسی بیزارم؟
خدایا!
+ از آخرین باری که اینجور زد به سرم با مامان بابا دعوا کردم، راه افتادند رفتند تصادف کردند و دق کشمون کردند. دیشب باز زد یه سرم. مخلوطی از همه چیزهایی که آدم دلش میخواد یه جور دیگه به مامانش بچه و گند می زنه. اینکه چقدر دوستش داره، چقدر توی زندگی کمش داره، چقدر دلش تنگه.
بیزارم از اینکه من رو به ده شونزده سال پیش خودشون مقایسه می کنند و میگن اوضاع تو خیلی خوبه! دارم مث .... توی این شهر جون میکنم. اختلاف سنی من با آدمهای دوروبرم معمولا بیش از 10 ساله. بعضی وقتا خسته میشم. و آدم ها فقط بلدند این جور مواقع برات حرف مفتح
بزنند. ببینم یکی که از خستگی بریده میری بالای سرش بهش میگی برو خداروشکر کن کفش داری، من ان سال پیش پابرهنه می دویدم؟!
جواب بدبختی کشیدن های شما رو من باید بدم ؟ تو برای من مثال از دردهایی که کشیدی می زنی، من می فهمم. من هم کشیدن. اون هفته که شما مشهد خوش می گذروندین تو چه می دونی ما چه جور رفتیم دلیجان و برگشتیم؟ همین حامد ما رو کشت اون روز. شبش تا ساعت 1 تو بیمارستان بودیم. تو چه میدونی که من یک هفته خواب نداشتم. چقدر اون شب که بابا نفسش گرفته بود درد کشیدم. فکر کردی حرف زدن از دردها کار سختیه؟ من فقط 23 سالمه. این بابا و ما مان منم هستند. بالای سرم میخوامشون. می جنگم روی پای خودم وایستم که یه وقت زنگ نزدم صد هزار تومن ازشون بخوام و من شرمنده نداشتنشون بشم. تو می فهمی جیره خور خواهر برادر بزرگ ترس بودن چه حسی داره؟ می فهمی ازدواج کردن حامد چه قدر برای من ترس داره؟
من آدم ضعیفی هستم. مجبورم. می فهمید؟ من یک ماه دیگه باید پروژه ای رو دفاع کنم که شش ماهه روش زحمت کشیدم و هنوز یه اجرای درست ازش نمی تونم بگیرم. حالا می خوای سخنرانی کنی که پروژه لیسانس بچه بازیه یا چقدر جدی گرفته ؟!
آره. زندگی من برای خودم جدیه. من کوچکترم و همش بابت این دارم زندگی های کرده و نکرده 4 نفر دیگه رو هم جواب پس میدم.
تو چه میدونی بچه های هم سن من و نسل من چطور دارند زندگی میکنند ؟ دردهای من برای تو مسخره است.
و باز هم اگه کارم نداشته باشند صدام در نمیاد.
خسته ام. مامان بابا من دوستتون دارم. ولی دلم مبخواد برم جایی که هیچ وقت هیچ کدومتون رو نبینم که درد بکشم. خانواده برای من جز درد چی بوده؟
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی