خب. بالاخره امروز آقای مدیر افتخار داد بیست دقیقه با من حرف بزنه. چرا آدم ها همش می پرسند خوبی؟ اوکیه همه چیز؟ وقتی به وضوح می دونند که نیست؟ کلی حرف زدیم. حال بازگو کردنش نیست. آخرش هم اون رقمی که بعد از "تو سابقه کار قبلی نداری" و "دو روز در هفته نمیای که میشه هست روز در ماه" و "جای دیگه بری معلوم نبود اینقدر باهات راه بیان" و "یه کم انعطاف پذیر باش" و ....باید می گفت نگفت.
ولش کن.
امتحانم رو هم داغون دادم. فقط امیدوارم پاس بشم همین. البته 10 درصدش مونده برای پایان ترم. ولی اصلش امروز بود.
بگذریم. چه می دونم. حوصله ندارم بهش فکر کنم. فقط یه چیزی رو حس می کنم دارم کم کم یاد می گیرم. حرف زدن رو.
دارم سعی میکنم این فکر رو از سرم بیرون کنم که بهرامی شبیه قدوسیه!
بهم گفت خواستی بری معرفی ات می تونم بکنم جای دیگه. نمی دونم داشت یه چیزی میگفت دلم خوش بشه یا واقعا می گفت.
تکمیلی:
اینم از نتیجه حرف زدن. خراب کردیم بدجور. من دنبال یه خوابگاه خودگرانم که برم. دیدم قیمت هاش هم خوبه. هر خراب شده ای هم باشه بهتر از اینجاست.
بهش میگم تو نمیتونی بگی محبت توی من نیست. مشکل از توئه که محبت آدم رو می کشی.
میگه تو من رو دوست نداری و کاریش هم نمیشه کرد. درست که تموم شد برو.
میگم از در که میای تو یه جوری دستور میدی خرید ها رو بردار، چای دم کن، فلان انگار من از صبح خوردم و خوابیدم الان تو اومدی غذا بذاری دهنم. میگه نه. من خسته ام. تو نمی فهمی آدمی که 10 کیلو بار دستشه خسته است. چون تا حالا این کار رو نکردی!
امشب دیگه منت اینکه نمی دونم لوبیای چیتی چه فرقیث با لوبیای قرمز داره هم سرم گذاشت. یعنی اینکه تو چون تا حالا نخریدی نمی دونی!
میگه من خیلی مراعاتت رو می کنم. میگم آخه نامرد من الان درگیر پروژه ام تو کجا مراعات میکنی. تو خودت وقتی مقاله می نوشتی چه جوری بودی؟
میگم بهت باج می دم توی این رابطه چون می ترسم ازت. چون احساس ناامنی می کنم توی این رابطه. چون می خوام هردفعه سرم خراب نشه هرچیزی که به هردلیلی داری بارش رو به دوش می کشی.
ناراحت میشه.
و حتی سعی نمیکنه یک اپسیلون فکر کنه خودش توی تمام این احساسات من سهمی داره. من چهارساله دارم عذاب می کشم. چهارسال. از سال اول که حتی نمی تونستم یه سیب زمینی بپزم بخورم عذاب می کشیدم. و تو حتی کمکم نمی کردی. تو فقط خشمگین و عصبانی بودی. انگار آدم از توی شکم مادرش باید عاقل و بالغ و بلد همه چیز بیاد بیرون. حالا هم که شام و ناهار می پزم و ظرف می شورم و پا به پای خودت کار میکنم بازم بدهکارم. من همیشه بدهکارم چون تو کلا توی کل عمرت طلبکار بودی.
نمیخوام دیگه اینجا بمونم. نمیخوام تلاش کنم. نمی خوام حرف بزنیم. نمیخوام اصلا رابطه ای بین ما وجود داشته باشه.
اگه این ها فقط توی سر خودمه، چرا به همین راحتی میگی بعد از اینکه درست تموم شد برگرد اصفهان؟ غیر از اینه که تو صاحبخونه ای؟
میرم. ولی اصفهان نمیرم. میرم جایی که تو نباشی.
فکر میکنم یکی رو دوست نداشته باشی بهتر از اینه که منت محبتت رو سرش بذاری.
+ جالبه، تموم حرف هایی که دیشب بهش زدم ماه ها پیش مکالمات شخصیت های داستانم بودند. حس میکنم دیگه نمیفهمم من سیمین رو می نویسم یا خود آینده ام رو.
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی