خرید بک لینک

بشدت احساس خالی بودن میکنم. حس می کنم این پیش زمینه یه حس دیگه است. پروژه رو نشون الیس دادم. همش گفت خیلی خوبه. اصلا همین که من ES رو تونسته بودم استفاده کنم براش مهم بود. البته که همه سرویس ها روی داکر بود، و البته که دات نت Core بود و angular. اما نمیدونم چرا وقتی بهش فکر میکنم انگار هیچی نبوده.... نمیدونم این نشونه رشد منه یا چیز دیگه ایه.

ظاهرش داغونه. ظاهرش داغونه لعنتی. من توی این بخش کار لنگ می زنم. بهم گفت با من بود همین الان 20 رو بهت می دادم. بی خیال بک اندش شو توی این یک ماه برو به ظاهرش برس. تازه اون نمی دونست من از CQRS هم استفاده کردم. یعنی اصلا نمی دونست چیه. اوه خدایا. من شاگردی شدم که در حیطه ای که بهم assign شده بود از استادش زد جلو. پس چرا خوش حال نیستم؟

حس میکنم پروژه ام مثل یه بچه است که باید بفرستمش سر خونه و زندگی خودش! حس میکنم یه journey هست که داره تموم میشه. دلم نمی خواد تموم شه. چی تو زندگی ایم ارزشمند تر از این 6 ماه بوده؟ کاش میتونستم برگردم و بارها و بارها زندگی اش کنم. و دوباره زندگی اش کنم. بعد از این چیکار کنم؟ احساس سردرگرمی دارم. انگار یهو گم شدم.

درمورد کار حرف زدیم گفت نرو اونجا. گفت بیا معرفی ات کنم یه شرکت خوب. گفت برای پول برو تو دیگه به قدر کافی بلدی. حتی امروز که پروژه ناقص الخلقه ام رو دید گفت تو از نصف آدم هایی که توی بازار کارند بیشتر بلدی.

جالبه تو فکر این آهنگ "کجا باید برم" بودم وسط یه آهنگ دیگه شروع شد پخش شدن و الان این بار دومه که داره پخش می شه!

شاید من آدم های درستی رو follow نمیکنم. کانکشن های درستی ندارم. وگرنه یه جای خوب برای کار کردن پیدا می کردم. گفت سمت شرکت هایی که HIS کار می کنند نرو. همه شون عقبند از همه چیز.

فردا میخوام برم با بهرامی حرف بزنم. قرارداد نبنده به جهنم، میخوام ببینم پول می ده یا نه.

خدایا؟ بعد از این چی؟ باز من دچار یک Existantial crisis شدم. تو روح این زندگی که معلوم نیست چی به چیه...

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 22:04

صفحه بندی