آه شروع جدید چه حس خوبیه!
قول میدم از این به بعد با اسم مستعار از آدم ها بنویسم و پست رمز دار زیاد بذارم!
+فقط آدرس همه دوستانم رو از دست دادم![]()
بیایید آدرس هاتون رو بگید. چندتایی رو یادم هست البته.
آقا امروز رئیس گفت : "این تسک باید done بشه". و رفت!
یه جوری که انگار done شدنش به سادگی تغییر یه تگ توی tfs باشه! و البته که به من می گفت! شنبه باز روز موعود پابلیش نتایج اسپرینت این هفته است و اوضاع داغونه. منم سر یه کار مزخرف بودم. آخرش هم فهمیدیم گیر دسترسی از سمت سروره و به من ربطی نداره. ناهار نبرده بودم که زود بیام. می خواستم خفه اش کنم وقتی داشت می رفت. زنگ زده بود به آقای متاهل گفته بود کمکش کن. کمک کردن اونم که مشخصه چه جوریه.
تا 5:30 دستمون بند بود. از پس لاگ گذاشتیم و پابلیش کردیم نابود شدیم تا فهمیدیم مشکل چیه. فرانت اند کارمون هم موند. کاشونیه جیم زد امروز. با هم هی اصفهانی بازی درمیاریم و سربه سر آقای متاهل میگذاشت امروز منو هم قاطی میکرد. معماری پروژه رو براش گفتم.
عصر هم از اونجا تا میدون فردوسی پیاده رفتم! چه حالی داد. ولی عصر هم یه آش رشته زدم که خیلی چسبید. سه ساعتی شد پیاده رفتنم. یه کتابم برای خودم گرفتم.
دو روز پیش وقتی داغون برگشته بودم خونه، کتاب ریچل هالیس رو یه دیدی زدم و یک جمله هم ابتدای کتاب نوشته بودم: To myself for not knowing everything.
و برگشتم به زندگی! اینو جدی میگم. کتاب ها بارها منو نجات دادند.
برای خودم یادداشت برداری کردم:
"اگر می خواستم زندگی ام بهتر از آنچه باشد که در آن بدنیا آمده بودم، باید خودم خلقش می کردم."
"نقل مکان تو را تغییر نمی دهد، فقط منظره بیرون پنجره ات را تغییر می دهد. باید انتخاب کنی که شاد، راضی، و شکرگزار باشی."
البته اعتراف می کنم امروز صبح که می رفتم بازم داغون بودم و هیچ کدوم از این حرف ها به کارم نمیومد.
تحت یک فشار خاصم! بعلاوه، از رئیس و اخلاقش می ترسم. از خودم، از اینکه نتونم کارم رو درست انجام بدم. و می دونم این ترسم مستقیم از جونیوری ام نشات میگیره!
+ یکی از بچه های انگولار میخواد پروژه اش رو انجام بدم. با الیس داره. 100 قیمت دادم بهش. اگه الیس بفهمه بیچاره ام. نمیدونم دارم چه غلطی میکنم...
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی