من: به پسره فامیل دور گفتم فردا کنسله.
دکی: خداروشکر.... گناه داره....حالا میگه دختره جنیه.
(دفعه بعد چیزی بهش نمیگم. قسم می خورم. خسته ام از این همه قضاوت شدن.)
حوصله آدم ها رو ندارم. هیچ کس رو. حتی حوصله خودم رو هم ندارم. دیشب بهش میگم من و تو و اون و مامانش. هی برای من سخنرانی میکنه که الان که پای بزرگترها رو وسط بکشین زوده و یعنی جدیه و فلان. میدونه من می ترسم، کوچکترین کمکی که نمی کنه، هیچ ، بیشتر می ترسونه من رو.
میگم خب چه غلطی بکنم؟ میدونستم دلش نمیخواد بیاد.. بعد هم تصمیم گرفتم نرم. بعد از کنسل کردن من، اومده برام سخنان گهربار هلاکویی رو میگذاره که میگه باید حداقل 500 ساعت با طرف وقت بگذرونی.
ولمان کن.
جواب اسماعیلی رو هم ندادم. زنگ زدم جواب نداد پیام گذاشتم خداحافظی کردم. چرا من همیشه باید معطل بمونم؟ آیا وقت من ارزش نداره بشینم طرف هروقت وقت کرد جواب بده؟
تا اینجا گند زدم به سه تا چیز. کار فعلی ام، کار احتمالی آینده ام، و رابطه ام با پسره فامیل دور.
تمام. میخوام ببرم. میخوام کم بیارم. میخوام بیفتم بمیرم. به خدا صبح که بیدار شدم میخواستم بیدار نشم.
+ پسره فامیل دور اومده شاکی شده تو ابروم رو پیش خانواده ام بردی! فک کن. به خاطر اینکه دیشب ما یه قراری واسه جمعه گذاشتیم و امشب من کنسلش کردم. اونم بعد 4 باری که بدون هیچ مسئله ای هم رو دیدیم. آدم این قد بی جنبه؟ خب دیگه دلیلش هم جور شد. فقط یک بار بهش گفتم نه توی یه چیز. پس فردا تو زندگی میخواد چیکار کنه؟!
+ اون یکی هم که جوابشو ندادم اومد و گفت کدهاتو پوش کن. عملا یک روز کاری از من کار کشید. من کل این پروژه رو تنها تا آخر فروردین میتونم بزنم براش. غیر از اندرویدش. التماسم میکنه با سه میلیون براش کار کنم.
+ جناب خان میگه صبر کن، رئیس هم التماست خواهد کرد... یعنی میشه ؟ میدونم از دستم احتمالا کلافه است و بارها گفتم دیگه نمیخوام بمونم. ولی امروز فهمیدم سطح کار اینجا زمین تا آسمون با اون ور فرق داره.... آدم حق نداره نظرش عوض بشه؟ درختی مگه؟!
آه خدای بزرگ. جمله اش دقیقا اینه : "الان من چی بگم به مامانم؟"!
معرکه است. شما پسرا معرکه اید.
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی