خرید بک لینک

امروز کاشونیه گفت بهش پیشنهاد دادن 3 برای سال دیگه.

من به رئیس گفتم تا آخر سال بیشتر نیستم گفت باشه!

از ته دل آرزو میکنم فردا که قراره ریموت برم تست سر اون کار جدید با اسماعیلی، خوشم بیاد و برم اونجا. اونجا چند تا پروژه و تیم مختلف هست. کسی چه میدونه شاید بعد n وقت حتی یه تیم رو دادن دست من.

امروز با کاشونیه حرف میزدم میگفت تو اصلا منفعل نیستی و کلا کلی حرف مثبت زد. دیگه حتی حرفهای مثبت آدم ها هم برام شک برانگیزه که دقیقا دنبال چی اند. رئیس میاد دو ساعت شلوغ میکنه که چرا جلسه ساعت 2 تون شده 2 و یک دقیقه. این یعنی اگه من نباشم شما کار نمی کنید!

از من پرسید چیکار کردی. گفتم برد رو نگاه کن تسک زدم. یعنی داغون شد! گفت برد چیه، من برم برد رو نگاه کنم؟!

دیگه حوصله اش رو ندارم. خیلی انرژی ام رو می گیره. گیر داده بود به اسم برنچ لعنتی که روش تغییرات دسترسی رو اعمال کردم...

ولش کن. لعنت.

احتمال میدم فردا با اسماعیلی هم گند می زنم. حالم خوش نیست. باز دارم کم میارم. ولی من هیچ وقت قبول نمی کنم کسی با من اینطور رفتار کنه و این عادتم بشه. من باید برم. باید. هرقدر هم که سخت باشه. اگر قراره همه جا همینطور باشه، باید چیزی رو تغییر بدم. اما این جوری نیست که میخوام زندگی ام رو بگذرونم.

دارم به یه ریسکی فکر میکنم که منطقی نیست ولی شاید جواب بده. خرجش یک میلیون پول از جیب خودمه و ممکنه اصلا هم جواب نده. ولی شاید بزنم این حرکت رو..

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 13:08

صفحه بندی