خرید بک لینک

هیچ ملتی نیست به جان خودم غیر از خودمون که درمورد کرونا هم جک بسازه!

یک کلیپ کوتاه از فامیل دور دیدم درهمین مایه ها، فرستادمش واسه این پسره فامیل دور.

فکر کردم، این یه قدمه که من زور زدم یه اسمی براش بگذارم. چون من وقتی برای یکی اینجا اسم بذارم یعنی دیگه خنثی نیستم درموردش. یه حسی دارم، حالا ممکنه حس خوبی هم نباشه لزوما! (بخش منطقی من بشدت میخواد این قضیه جدی بشه، وحشتناک بهم میگه این راه سالمه و باید بریش و تمام).

امروز ریموت بدک نبود. نتم باز خیلی کند بود. برای اولین بار در این چهار ماه جلسه plaing داشتیم! یکی دو بار هم کاشونیه زنگ زد از کسالت باری درم آورد. یه اختلافی باز توی محاسبات صورت حساب هست که من براش یه تست بی معنا نوشتم. چون میدونم با این تست پیدا نمیشه. خدا می دونه کجای این کدها خطا داریم.

الان میخوام قسمت هفتم از سریالی که دیروز شروع کردم- اسپانیاییه و من خوشم میاد- رو ببینم و بخوابم.

خیلی دلم میخواد برم بیرون. توی خونه آدم دیوانه میشه. شانس آوردم یه کاری دارم.

+ یه کامنتی در یک وبلاگی گفته بود :شاید باورت نشه یکی از بزرگترین آرزوهای من اینه که صبح ها 6-7 شوهرم از خونه بره بیرون و شب ها 9-10 بیاد.

+ و یک دقایقی از این شب ها، انگار حس می کنم دارم دیوانه میشم از شدت نگرانی. میخوام همین الان برم خونه، میخوام برم ببینمشون، مامان و بابا رو. یک نفس دیگه ام نمیخوام بکشم وقتی اینجام و اون ها اینقدر دور و همه چیز اینقدر غیرقابل کنترل. آه لعنت به این زندگی. اگه میتونستم الان برگردم عقب، می رفتم و هیچ وقت یک ثانیه هم ازشون دور نمی موندم.

خدایا، همه زندگی ام هستند. فقط دست تو سپردمشون. در اوج ناتوانی، تو هیچ وقت نشنیده ام نگرفتی.

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: دوشنبه 19 اسفند 1398 ساعت: 13:08

صفحه بندی