رئیس امروز وی اعصابه. نمیدونم چشه اینقدر گیر میده.
بالاخره گفت که skill فرانت و بک در تقسیم بندی مدنظرش بوده! درواقع اینجور گفت "سرویس ها رو هم گفتم تقسیم بندیش بر اساس فرد نیست. دو نفر دو نفر. هم اسکیل فرانت هست هم اسکیل بک اند".
+ یک قدمی یه ناامیدی وحشتناکم درمورد پادکستم. حالم رو خراب کرد. هیچ چیز عوض نمیشه هیچ وقت. چقدر خسته ام خدا از دستشون. بعد از حدود 5 هفته اومده میگه من به این نتیجه رسیدم که از ویو خوشم نمیاد. خب عزیز من، خوشت نمیاد یعنی باید اینقدر ما رو معطل کنی؟ من روی تو حساب کردم! با این حال واکنش خودم خیلی عاقلانه تر از قبل بود. اگه قبلتر می بود می شستمش! ولی سعی کردم با آرامش بگم باشه، برو به ....
بگذریم. دوتای دیگه هم امیدی بهشون نیست. حقیقتا به هیچ چیز امیدی ندارم. این همه زحمت بکشی و تصویرسازی کنی توی ذهنت که چی؟ که بعد اینطور راحت بپره؟ همه زندگی پر از دست نیافتنی ها و ناامیدیه. نمیدونم کی میخوام دست از این کارهام بردارم. دست بردار فاطمه. دنیا با آرزوها و رویاهای های تو کاری نداره.
رئیس رفته جلسه دست از سرمون برداشته. صبح میگفت هرکی هر ناراحتی داره بگه. به کاشونیه میگم کی چه ناراحتی داره؟ میگه نمیدونم فکر کردم یه چیزی شده بین شما. چه چیزی شده آخه؟! لعنت. من که از وقتی تقسیم کرده سرویس ها رو کاری به کسی ندارم. الانم یک دوجین آیتم توی اسپرینت این هفته هست که به من ربطی نداره. برو خودت و اون legacy code که اسمشو نبر گذاشته رفته حالشو ببر. من فقط اعصابم از دست رفیق نیمه راه بودن آدم ها داغونه. و از تنهایی خودم. آرزو میکنم یکی بود می فهمید این حس من رو. دلم میخواد یه کاری بکنم و یکی باشه که به اندازه خودم شکوهش رو بفهمه! ذوق داشته باشه. هیچ کس ذوق نداره. تا اینجاش هم اگه به خاطر کرونا و خونه نشین شدن نبود یک خط کد هم نمی زدند.
+ آه بالاخره من core هم تغییر دادم و خطای قدیمی ملت رفع شد.
+ دیشب توی کدم مجبور شدم یه کاری کنم از نوع کارهای مدیر پروژه. خیلی حال کردم از اینکه تونستم. مغزم مثل جاروبرقی - یا هرچی- این مدت دیتا ذخیره کرده. عجیبه. جتی دیتایی که در لحظه متوجه نبوده چیه.
+ یک کمی هم سرفه میکنم و سردرد هم دارم. این هم روی اعصابه.
+
آخر شبه. کلی از دیگران متشکر برام سخنرانی کرد امروز که حالم بدتر شد. چون همش میگه خوش بگذرون، کمتر کار کن، کار توش هیچی نیست.
این کارها همه زندگی منه. چیز دیگه ای نیست که جایگزینش کنم. عصری یه لحظه اشک هام جاری شد. شاید من باید محکم تر باشم. فکر میکردم این بار شروعم start form experince هست، ولی انگار هنوز هم خیلی کم تجربه ام. درد همه شکست هام هربار میاد جلوی چشمم. گروه acm، پروژه مهندسی نرم، انجمن علمی. هیچ وقت نتونستم تیم رو نگه دارم. همیشه خراب شد. این بار نمیدونم چقدر دووم بیاره.
نمیدونم دنبال نتیجه نهایی باشم یا پیشرفت ها رو ببینم. میدونم حتی اونی هم که امروز تصمیم گرفت بره نسبت که 5 هفته پیشش کلی تغییر کرده.(گرچه بازم بهش گفتم بیا یه آیتم انجام بده گفت میام) میدونم مالک محصولم از اینکه با dns روی سرور ور بره چیز یاد میگیره، میدونم خودم توی این 5 هفته کلی پیشرفت کردم. میدونم دوتا فرانت اند کارم نسبت به خودشون عالی شدن. من فقط خیلی خیلی توقعم بالاست. و در لخظه ای که کنترل خودم رو از دست میدم عصبانی میشم که "چرا طرف مقابل اونجور که من می خوام رفتار نمی کنه".
امروز از دیگران متشکر میگفت همه ما قرار نیست استیو جابز بشیم. من نمیخوام استیو جابز باشم. پس چی میخوام؟ آیا من یه احمقم؟ گاهی بشدت احساس حماقت میکنم. انگار توی یه دنیای غیرواقعی زندگی میکنم. دنیای واقعی چیه؟ یادم همین لحظه به یه جمله دامبلدور به هری افتاذ که بهش میگه چی باعث میشه فکر کنی اون چیزی که توی سرت اتفاق می افته واقعی نیست؟
آیا زمانی برمیگردم و به حماقتم می خندم؟ به تمام تایم هایی که پشت سیستم حرص میخورم. به زمان هایی که برای یاد دادن به بچه ها وقت گذاشتم؟ به کار کردن بیش از حدم؟ به ذوقم در نوشتن کد تمیز؟ به خوش نگذروندنم؟!
کاش یکی پیدا میشد بهم میگفت کارت درسته برو جلو. خودم از آینده! (جالبه نمیخوام بگه کارت درست نیست جمع کن این مسخره بازی ها رو!)
یکی از مشکلاتم اینه که نمیدونم چقدر فشار بیارم بهشون...
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی