با آقای اکازیون صحبت کردیم، راجع به acm.
تصمیم بر این شد که هرچی میتونیم افراد رو بیاریم توی این خط و یه گروه بزرگ توی دانشگاه تشکیل بدیم. اصلا به برد و باخت و... فک نکنیم و به هیجان قضیه فکر کنیم!
اما خودش ترم دیگه شاید نباشه، که واقعا ناراحت کننده است. الان من سر کلاس هوش کی بشینم؟
روی این حساب ناتوانی مدیرگروه وقتی راجع به آقای از خود متشکر گلایه می کردیم که بابا اینو واسه طراحی الگوریتم نگذارید، کاملا قابل درکه. دیگه کسی نمونده....
پنج شنبه ها هیجان انگیز و پر از شیطنت و شلوغ کاری منه!
امروز هیپ رو درس داد و چقدرم که باحال بود، پروژه هم تکلیفش مشخص شد. این قدر ذوق دارم میتونم همین امروز شروع کنم! قراره یه پیاده سازی سازی از روش فشرده سازی هافمن با هیپ رو بنویسیم. اصلا از همون موقع که درس می داد فکر می کردم میشه اینو پیاده سازی کرد؟
ولی واقعا پروژه ایه برای خودش.
امتحان مدار هم بیشتر نیاز به حافظه داشت تا تحلیل و بدک نبود. مدار منطقی خیلی جالبه.
خیلی ترافیکه و خدا می دونه کی میرسم. بشدت خسته ام، دیشب یک خوابیدم شش بیدار شدم زدم بیرون، تا الان هم سر کلاس بودم. کلاس آقای بی تفاوت هم فیکس نشستم گوش دادم، دوز رو که ترم پیش توی کنسول نوشته بودیم ویژوال نوشت. عاشق نحوه تحلیل مسئله اش هستم. معرکه است. یه جوری برنامه می نویسه انگار همه برنامه ها قراره حاصل جمع دو عدد رو پیدا کنند!
خدایا به خاطر این زمان های خوب و این آدم های خوب توی زندگی ام ازت متشکرم. آخرین دغدغه ام قاعدتا این میتونه باشه که فردا برم رای بدم یا نرم! :-)
بابا اومده تهران! آخ جون.
و دیگه؟ خیلی خسته ام.
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی