دلم براشون تنگ شده.
این خونه لعنتی غربیه، بعدازظهر که میشه دیگه نمیشه توی خونه وایساد. امروز دکی یه مشت کاغذ سر هم کرده بزنه پشت شیشه ها. من ایده میدم که بابا دوتا ملحفه (یا ملافه؟!) از قلاب پرده ها اویزون می کنیم، اولش که کلا میزنه تو ذوق آدم که نمیشه. بعد میای سرتو بذاری زمین بعد یه روز سگ دو زدن یک ساعت بخوابی که هی امر و نهی می کنه پاشو سنجاق بده، قیچی بده، کولر رو بزن گرمه و... تو میزنه به سرت خب!
فقط یک هفته دیگه برمیگردم، هیچ رغبتی برای موندن ندارم. فقط از الان عزا گرفتم با امتحان ها و ماه رمضون و این هوای وحشتناک گرم و این مسیر خونه تا دانشگاه، و با توجه به اینکه روزه نمی گیرم، غذا خوردن... همه ی اینا یعنی عذاب الیم....خدایا!
امشب نشستم چندتا تمرین مونده از ساختمان رو بنویسم، یه لحظه رفتم و برگشتم لپ تاپم خاموش بود، بعدش هم تا یه ربع بالا نیومد. داشتم سکته می کردم. دمای هارد وcpu اش خیلی بالاست، نمی دونم باید چیکارش کنم.
فقط این هفته و هفته دیگه.
پسرخاله عزیزم، برای آدم هایی مث ما هیچ وقت رفاه مالی واقعی وجود نداره، میمونه یه دل خوش که قطعا با قانع بودن به داشته هات، و دیدنشون قبل از اینکه دیر بشه، بدست میاد. از فکر آدم هایی که پول دارن بیا بیرون. تو چیزهایی داری که همه ی اونا جای وی یه بار هم لذتش رو نچشیدن.
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی