امشب روی فازی ام که دلم می خواد بشینم به عالم شعر بخونم یا دکلمه گوش کنم، از این شعر هایی که پر از حس دلتنگی و از دست دادن و دوریه!
نمی دونم چرا. فردا امتحان ریاضی مهندسی دارم و بشدت استرس دارم. جلسه هم داریم برای acm و نگرانم چیکار قراره بکنیم که بچه ها رو جذب کنیم. و اصلا یه کلاس خالی پیدا میشه یه ساعت بی دردسر به ما بدن؟
دلم می خواد الان یه بعد از ظهر خوب بهاری باشه و من توی مسیر آبشار خفر زیر به درخت سیب درست رو به روی آب روی یه سنگ بزرگ نشسته باشم و نگاهم به آب باشه و صدا آب و پرنده ها تنها چیزی باشه که بشنوم، و زمان رو نگه دارم همون لحظه، همون جا.
یا یه عصر خنک آخر شهریور یه کاسه پر گیلاس از درخت توی حیاط چیده باشم و الان روی دوچرخه ام نشسته باشم و در حالی که تکیه دادم به لب ایوون از گیلاس ها می خورم، و هوا عالیه، .... و زندگی آرامش مطلوبی داره. همه دور هم....
چیه این زندگی الان ؟ دلم یه کم از گذشته می خواد....
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی