امروز رفتم بیرون یه چیزی بخرم یه آقا نشسته بود کمی بالاتر از بیمارستان گریه می کرد، قیافه اش خیلی داغون بود، خیلی ناراحت شدم، خدا میدونه مشکلش چی بود...
بعد برگشتنی یه آقایی با دست پیاده رو رو نشون می داد، روبروی مجلس، به پسرش، که همین جا یکی تیر خورد! به نظرم ما ایرانی ها از بس توی این جور شرایط نبودیم یه کم شوخی گرفتیم قضیه رو!
دلم می خواد امتحانم رو خیلی خوب بدم، یعنی میشه؟؟
می دونم نباید برام مهم باشه، ولی متاسفانه هست، باید به خودم یادآوری کنم، جدا از هر نتیجه ای، کار من عالیه و ن یه برنامه نویس معرکه ام. و این امتحان دو ساعته در این شرایط هیچ وقت معین دانش من نیست.
فاطمه عزیزم خواهش می کنم خونسرد باش و فردا اینجا درمورد امتحان عزاداری نکن! :-)
بگذریم.
اینو نگفتم. بعضی وقتا چشم گفتن به بعضی آدم ها از صدتا فحش خم بدتره، اگه بفهمن، که نمی فهمن البته، آدم های محض که فقط با عینک خودشون دنیا رو می بینن و همه اشتباهند غیر از خودشون....ما هم به توصیه بابا میگیم چشم، و یاد میگیریم و تمرین می کنیم، چشم!
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی